باز دلتنگت شده ام...

دلتنگ گهواره ی مهربان آغوشت است این کودک گریان دلم...

خرمن گیسوانم انگار دلتنگ انگشتانت شده که بازیگوش و مهربان، بدوند در مسیر ابریشمی آنها...

کویر گونه هایم دلتنگ رویش گلبوسه هایت شده...

و...

چشمانی خواب آلوده و منتظر، هنوز هم دلتنگ صدای آشنایی هستند که جامشان را لبریز کند از شراب رویا...

و هنوز دخترکی دلتنگ قصه گوی مهربانی است که آرام بگوید:  "یکی بود یکی نبود..."

اما...

اما حالا همان دخترک که شاید برای شنیدن قصه ها زیادی بزرگ شده... زیر لب زمزمه می کند:

"یکی بود، یکی نبود...

 اونی که بود، یه نوه ی تنها بود و اونی که نبود، یه مادر بزرگ مهربون!"