امروز سری زدم به دفتر خاطرات ذهنم و بر گشتم به سالهای نه چندان دوری که کودک بودم و خانه ی قدیمی پدربزرگ بود و ... مادربزرگ  بود، دایی بود و ...

 

***

عید که از راه می رسد از قفس این خانه ی آپارتمانی کوچک رها می شویم و خانه ی بزرگ پدر بزرگ با آن حیاط زیبا، گلهای سرخ و تاک پیر آغوش می گشایند برای شیطنت های ما!

دلهایمان پُر می شود از شوقی کودکانه

بی صبرانه انتظار می کشم که لباسها و کفش های تازه ام را به تن کنم، اگرچه هر کدام آن قدر بزرگ هستند که تا یک سال قابل استفاده باشند برای من، که به قول مادر "دارم قد می کشم" البته مادر فراموش می کند گاهی شیطنت های مرا که چیزی دوام نمی آورد بر تن من!

لباس نو را که به تن می کنم اضطرابی در دلم می نشیند؛ باید دست از شیطنت بردارم؛ می ترسم،     می ترسم زمین بخورم و لباسهایم خاکی یا پاره شود و مطمئنم که این گناه نابخشودنی است در نظر مادر!

با برادرم همیشه در کمین نشسته ایم، در این خانه ی قدیمی همه چیز برای ما جالب است حتی زیرزمین خانه که پر است از وسائل کهنه... همینکه درِ زیرزمین باز می شود یواشکی پشت سر مادر بزرگ وارد می شویم، من مادربزرگ را سرگرم می کنم و برادرم مشغول جستجو می شود... اگرچه گاهی این عملیات ناموفق پایان می یابد اما گاهی اوقات هم موفق می شویم... مثلا یک بار تیر وکمان دایی را پیدا کردیم و یک بار هم شانه ی چوبی مادر را !

البته ما همیشه در آماده باش هستیم، در گنجه هم که باز می شود ما فورا حمله می کنیم! جیب هایمان پُر می شود از آجیل و دهانمان انباشته از شکلات! مادربزرگ با خنده تشری می زند، اما مادر که صدایمان می کند، چنان می دویم که شیرینی شکلات گلویمان را می زند و آنقدر سرفه می کنیم که چشمانمان به اشک می نشیند.  

و من ...

با اشتیاق با پدر و مادر همراه می شوم در عید دیدنی ها وقت خداحافظی، وقتی دست بزرگترها در جیبشان می رود، چشمانم برق می زند و دلم غنج می رود برای گرفتن عیدی! و وقتی به من اسکناس 20 تومانی می دهند چون بزرگترم و به برادرم اسکناس 10 تومانی ، چشمان من از شیطنت می درخشد و چشمان او از اشک براق می شود.

عید که از راه می رسد دیگر کسی مرا دعوا نمی کند که چرا اینقدر پای تلویزیون می نشینم... کسی نمی گوید درسهایت را بخوان... و من به اندازه ی تمام سال شیطنت می کنم حتی بیشتر از تابستان!

عید حال و هوای دیگری دارد، حتی روز 13 را که بعد از خستگی گردش و تفریح تا نیمه های شب تکالیف ناتمامم را انجام می دهم، حتی وقتی روز 14 فروردین را با اکراه از خواب بیدار می شوم و خواب آلوده ام باز هم حس خوبی دارم چون قرار است با کفشهای تازه ام به مدرسه بروم و تق تق پاشنه های کفشم خواب را از سرم می پراند و با شادی و غرور کودکانه ای به مدرسه می روم تا اولین روز مدرسه را در سال جدید آغاز کنم!

....

***

چشمانم بارانی شده است، دلم فشرده می شود از غم...

باز هم عید آمده...

من دیگر کودک نیستم...

خانه ی پدر بزرگ حالا آپارتمانی چند طبقه شده...

مادر بزرگ نیست، سالهاست که رفته...

و دایی...

و اولین سالی است که بدون دایی  عزیزم به استقبال عید می رویم!