روی ساقه های پیچک خیال، که به دور ذهنم پیچیده شده است، تاب می خورم؛

نسیم آرام چهره ام را نوازش می کند و می گذرد؛ دستان مهربانش، مسیر عابر اشک را بر گونه ام تغییر می دهد؛

در دلم غوغایی است؛ عشق می جوشد و شوق می خروشد و غم، جامه ی خویش را بر تنم می پوشد؛

تیر مهرت که بر دلم نشست، مرا زخمی  عشق کرد و درد جنون را برایم به ارمغان آورد؛

اکنون در خلوت تنهایی، به یادت، مرواریدهای اشک را به بند غم می کشم و به گردن لحظه هایم می آویزم؛

در گوشه گوشه ی خراب آباد دلم، مهرت می درخشد، ای مهربان!

در ذره ذره ی وجودم، شوقت می تپد، ای آشنا!

در جرعه جرعه ی شراب عمرم، طعم عشقت نهفته است؛ مرا دریاب، مرا دریاب، مرا دریاب!

لحظه ای قدوم بهاریت را بر قلب خزان زده ام بگذار تا بلبلان شوق، آواز مهر سر دهند و شاپرکهای عشق در آسمان قلبم به پرواز درآیند؛

لحظه ای به خلوت تاریک تنهایی ام بنگر تا از معجز خورشید نگاهت، جوانه های محبت برآیند، شکوفه های عشق بر درخت وجودم درآیند و غنچه های مهر قلبم را آذین بندند؛

مهربانم! لحظه ای لب بگشا تا از موسیقی کلامت به رقص درآیم و از بند غم به درآیم و سرود عشق سرایم؛

مهربانم! مرا دریاب!