دوباره آمدی بعد از مدتها...

به گمانم فراموشت کرده بودم یا شاید تظاهر می کردم به فراموشی!

به هر حال مدتها بود که رفته بودی؛ اول از دیده ام و شاید از دلم!

اما دوباره آمدی...

دوباره آمدی با آن کلام سحرآمیز ...

دوباره آمدی با کوله باری از عاشقانه ترین نواها...

دوباره آمدی و ...

در گورستان متروک دلم، سنگ فرسوده ی خاطرات قدیمی، ترک برداشت و جسد پوسیده ی عشقی کهن سر بر آورد از خاک...

و تو آمدی...