آرام آرام به پایان یک سال دیگر می رسم...

هر چه بیشتر پیش می روم  شناسنامه ام از دهکده ی جوانی دور و دورتر می شود...

امروز آخرین روز ٢٧ سالگی من است و فردا که از راه برسد من یک سال بزرگتر می شوم!!!

امروز با فردا خیلی فرق دارد...

خیلی زیاد...

شاید به اندازه ی یک سال!

من فردا حسی متفاوت از امروز خواهم داشت!

دوست دارم امروز متفاوت باشد با تمام روزهایی که پشت سر گذاشتم...

دلم می خواهد پر از شادی باشد و خنده...

این یکسال برای من متفاوت بود...

٢٧ سالگی ام با تمام سالهای زندگی ام فرق داشت...

چیزهای بسیار زیادی به دست آوردم که روزی آرزویی بود شاید محال و شاید شبیه خیال...

.... اما

در این سال چیزهایی را از دست دادم که شاید هرگز فراموششان نکنم...

قلم روزگار سطوری را بر دفتر زندگی ام نگاشت که تا همیشه به یادم خواهد ماند...

اما به هر حال گذشت...

فقط یک روز دیگر مانده که یک سال دیگر از عمرم را پشت سر بگذارم...

حس غریبی است ورود به یک وادی جدید...

یادم هست بچه که بودم دفتر مشقم که رو به اتمام بود را با نوشتن مشقهای اضافه پر می کردم ... درشت تر می نوشتم... گل و بوته می کشیدم تا زودتر تمام شود...

یادم هست وقتی دفتر مشق جدیدی بر می داشتم چقدر ذوق داشتم...

خوش خط می نوشتم... با مداد قرمز کلمات مهم را می نوشتم... خط کشی می کردم... تمام سعی ام بر این بود که مرتب باشد و منظم دفتر جدیدم... اما همیشه به وسط دفتر که می رسید حوصله ام سر می رفت ... دیگر اثری از اشتیاق نخستین نبود... مشق هایم را می نوشتم چون مجبور بودم ... بی علاقه...بدخط!

اما...

حالا یک دفتر دیگر می خواهد بسته شود.. اعتراف می کنم که چندان راغب نیستم به پایانش... اما مشتاقم به آغاز دفتری جدید...

می خواهم در این سال چیزهای جدیدی را مشق کنم... می خواهم خوش خط بنویسم... دوست دارم وقتی به انتهای این دفتر رسیدم تمام برگهایش پر باشد از خطی خوش و نقش مداد های رنگی... نمی خواهم بدخط بنویسم...

کسی چه می داند که چند دفتر مشق دیگر در انتظار اوست؟!