روزی روزگاری ...

 

روزی روزگاری سرزمینی آباد بود و کاخی زیبا...

ملکه ای شاد و فارغ از غمها...

اما...

بگذارید از زبان ملکه بشنویم قصه ی او را...

****************************************

زمانی که من و احساسم در خواب بودیم، سپاه عشق بر سرزمین وجودم هجوم آورد و سردار آن سپاه، کاخ قلبم را فتح کرد!

چشم که گشودم در زندان عشق اسیر بودم!

راغب نبودم به این عشق... راهی می جستم برای فرار... ملکه ای در بند هرگز طعم شادی نخواهد چشید! من این هجوم عشق را نمی خواستم... من نمی توانستم حضور آن سردار را در کاخم بپذیرم! در جستجوی راهی بودم برای فرار و...

 بالاخره سپاهم به کمکم آمد!

من با سپاه عقل بر سرزمین وجودم تاختم و سردار را از قصرم بیرون راندم... سپاه عشق را در هم شکستم..

من فاتح نبرد بودم!

اما آنچه برای این فاتح مانده بود سرزمین و قصری ویران بود!

... طولی نکشید که حجم عظیم تنهایی ام را ندیمه ها پر کردند!

دیگر من ملکه ای تنها نبودم!

ندیمه هایم همیشه با من بودند...

ندیمه هایم: غم و غصه، ترس و حسرت!

من ملکه بودم!

ملکه ای که از سرزمین آباد و شاد وجودش... از کاخ با شکوه قلبش جز ویرانه ای باقی نمانده بود!

ملکه ای که بر تن وجدانش زخمی نشسته بود و درد آن ظرف لحظه هایش را پُر می کرد!

ترس از هجومی دیگر می آزرد این ملکه ی غمگین را ! ترس از هجوم تنهایی!

حسرتی بر دل این ملکه نشسته بود... حسرت روزهای شادی که در این جدال نابود شدند!

حسرت دیدن آینه ای که بار دیگر تصویر خندان ملکه را نشانش دهد!

 

آه!

افسوس بر ملکه ای که روزی خواب غفلت باعث فتح سرزمینش شد!

افسوس بر ملکه ای که با نابودی خودش، فاتح نبرد عشق و عقل شد!

افسوس بر ملکه ی فاتحی که در سوگ پیروزی اش هر روز اشک می ریزد!!!