به گمانم این بار داستان طور دیگری است...

این بار انگار صیاد، صید شده...

این بار انگار به دام افتاده...

این بار انگار عاشق شده!!!!

 

آه! عجب حکایتی است داستان این دل...

زمانی دام می نهاد جلوی پنجره ی دیدگانم....

چه پرنده هایی که به دام افتادند...

از در دام بودنشان انگار لذت می برد دلم!

 

اما این بار دلم-خود دلم- بی دانه به دام افتاده!

بیچاره دلم!

این بار صید صیادی شده بدتر از خودش...

صیاد دلم انگار لذت می برد از در دام بودن دلم...

انگار این بار قرار است داستان تمام آن پرنده های در دام، برای دلم تکرار شود!

چه انتقام سختی است!

چه منتقم بی رحمی است ... عشق یا روزگار؟!!!!