بودن یا...

همیشه آنقدر مطمئنیم به بودنمان که به نبودن فکر نمی کنیم...

آنقدر مطمئنیم به ماندن که به رفتن فکر نمی کنیم...

دقایق و ساعتها و روزها را می گذرانیم به امید آمدن فردا و فرداها... هیچوقت به تمام شدن تقویم عمرمان فکر نمی کنیم...

شاید هم فکر کنیم اما نه جدی... اگر جدی فکر می کردیم هر لحظه که می گفتند: " برپا!" با آمادگی تمام می رفتیم... مهلت نمی خواستیم!

امروز برای من تولدی دوباره بود...

امروز وقتی بعد از آن صدای وحشتناک... آن تکان عظیم، ماشین ایستاد، لحظه ای همه چیز تمام شد. چشمهایم بسته بود. چشم که باز کردم همه جا تاریک بود. یک سوال: "یعنی همه چیز تمام شد؟ یعنی من...؟وای خدا! کارهای نیمه تمام... حرفهای نزده... عذرهای نخواسته... دلهای شکسته ی بند نزده... خدایا آماده نیستم اصلاً..."

اما نه صداها را شنیدم... وقتی شاخه های شکسته ی درخت را از روی شیشه برداشتند، نور آمد... صداها را می شنیدم: "خانوم خوبی؟ طوریت نشده؟"

اولین عکس العملم این بود که لبخند بزنم:"من زنده ام"

شاید آنها که دور و برم بودند گمان کردند دیوانه شده ام یا شدت ضربه یا ...

اما من خوشحال بودم چون زنده بودم.

 چون هنوز وقت داشتم که به خاطر تندی شب قبل از مادر عذرخواهی کنم...

وقت داشتم که تصویری از لبخندم را توی قاب نگاهشان بگذارم...

هنوز وقت داشتم که مهر بورزم... که عاشق باشم... که دوست بدارم...

وقت داشتم که جبران کنم... که کوله بار خالی ام را پر کنم...

هنوز وقت داشتم...

درد بدنم... کبودی ها... زخمها... همه خوب می شود! یادم می رود همه شان را!

اما مطمئنم یک چیز را فراموش نمی کنم: موهبت "بودن" را !

یادم نمی رود که بودن یک فرصت است و فرصتها کوتاه!