سلام.

هیچوقت دلم نمی خواست اینجا اینطوری بنویسم اما اتفاق امروز یه جوری بود که اگه واسه کسی نگم از غصه می ترکم. صبح که رفتم دانشگاه، گفت و شنود (1) داشتم با بچه های ترم اولی. یه جورایی این کلاسها برام شیرینه، انگار که کلاس اولی هستن بچه های ورودی...

 مثل همیشه پرانرژی بودم. بعد از اینکه بچه ها نشستند، شروع کردم به حضور و غیاب... اسمها رو می خوندم همه بودن تا اینکه رسیدم به:

- آقای سعید سیفی...

جوابی نشنیدم. سرم رو از روی لیست بلند کردم و با چشمام دنبالش گشتم. یه پسر خوش تیپ و بلند قد و مودب! به همه ی اینها درس خوون بودن رو هم اضافه کنید. بگذریم همینطور که با نگاهم دنبالش بودم، یکی از بچه ها گفت: "استاد... فوت شدن!"

نگاش کردم. بچه ها همیشه از این شوخی های بی نمک می کنن وقتی کسی غایبه. گفتم: "خیلی خوب دیگه! پشت سر دوستت اینطوری حرف نزن."

 پسرک با بغض گفت: "راست میگم به خدا! فوت شدن استاد!"

با تعجب نگاهش کردم... بعد به همه ی بچه ها... می خواستم یکی بگه شوخیه...

یکی از دخترها بلند شد و به طرفم اومد و برگه ای را روی میزم گذاشت. اعلامیه اش بود. باورم نمی شد. با همون نگاه مهربون... تنها پسر یه خانواده ی 4 نفره... نگاهم روی کاغذ لغزید: از طرف پدر و مادر داغدار و تنها خواهر... به سختی گفتم: "چرا؟"

یکی گفت: "سکته کرده!"

خدایا یه پسر 20 ساله ی جوون... سکته؟!

کلاس دور سرم چرخید... خیلی سعی کردم خودم را کنترل کنم اما نشد... یه دفعه زدم زیر گریه... اشکهام سرازیر شده بود... دیگه مهم نبود من الان کجام... درباره ام چی فکر می کنن... اشکام بند نمیومد. از کلاس زدم بیرون. چند دقیقه بعد که فکر می کردم دیگه به خودم مسلط شدم، برگشتم سر کلاس. بچه ها با تعجب نگاهم می کردن. حق داشتن، اون آدم جدی و سرسخت، حالا چهره ی جدیدی داشت در نگاهشون. دیگه برام مهم نبود. اما خوب که نگاه کردم چشمای خیلی هاشون بارونی بود. ادامه ی لیست اسامی رو خوندم اما سر بلند نکردم. می ترسیدم که اشکهام دوباره سرازیر بشه. اما همین که اومدم درس رو شروع کنم، دوباره اشکام جاری شد. تصویر چهره ی مهربون پسر جوونی که  حالا دیگه نبود، یک لحظه از جلوی چشمم دور نمی شد. بماند که این دو ساعت کلاس امروز چقدر سخت گذشت و تمام مدت صدام و دستام می لرزیدن و اشک هم می جوشید دائم در بستر نگاهم... اما هنوز باورم نمیشه که "سعید سیفی" رفته برای همیشه. پسرکی که توی این چند هفته شروع ترم اونقدر فعال بود که به نظرم می اومد جزء بچه های موفق خواهد بود. پسرکی که دیگه نیست! اما تا همیشه یادش در دفتر ذهنم میمونه. روحش شاد!

لطفا به یادش صلواتی بفرستید.