به یاد سالها پیش افتادم، سری زدم به دفتر خاطراتم. این نوشته بوی غم می داد اما

حس من بود در آن روزها که باید می رفتم و می ماندی با چشمانی ملتمس و اشک

بار!

رفتم... ماندی... حالا روزها و ماه ها گذشته و من خوشحالم که آن روز رفتم تا

بمانی! بمانی برای همیشه در ذهنم! تا بدانی که راهمان جداست! ما دو خط موازی...

اما آن نوشته:

می روم...

چمدان خاطراتم در دست...

جاده ی آینده پیش رو...

آینده ای بی تو اما متعلق به من...

بدون عشقی که دست و پایم را می بست...

می روم به دنبال سرنوشت... بی عشق اما آسوده...

آسوده از حصاری که مهر تو برایم ساخته بود...

مثل پروانه ای که از پیله رها شده...

می روم اما...

گاهی به پشت سرم نگاه می کنم...

شاید منتظرم...

منتظر صدایی که نامم را بخواند...

عاشقانه ملتمسانه...

دعوتم کند به ماندن...