نگاهت مرا به خود می خواند و کلامت مرا می راند...

نگاهت رؤیایی شیرین و کلامت کابوسی تلخ است...

آنگاه که کودکِ دلم در آغوشِ مادر خیال می آرمد!

و من هنوز در برزخ ماندن یا رفتن سرگردانم...

و در جدال بین عقل و قلبم،

لحظه هایم قربانی می شوند...

آرزوهایم رنگ می بازند...

و جوانی ام می پژمرد!

و هنوز نمی دانم که باید بمانم یا بروم؟!