مدتهاست که دیگر برای تو می نویسم...

مدتهاست که وزن حضورت را بر شانه های دقایقم حس می کنم...

مدتهاست که جام وجودم لبریز شده از شراب عشقت...

مدتهاست که رقص قلم در آغوش کاغذ به تو می رسد و ترانه ی حضورت...

مدتهاست که تمام جاده ها به تو می رسند...

مدتهاست که رودها از کوهسار دیدگان من جاری می شوند...

مدتهاست که خورشیدِ من در افق دیدگان تو طلوع می کند...

مدتهاست که از تو جان می گیرد کالبد این قلب یخی...

مدتهاست که تپشهای این قلب خسته به صدای تو گره خورده...

مدتهاست که من با شادیهای تو لبخند می زنم

مدتهاست که برای غمهای تو می گریم...

مدتهاست که من گم شده ام...

مدتهاست که من گم شده ام در ژرفای نگاهت... در طنین صدایت... در واژه های دلنشینت... در لبخند بهاری ات...

مدتهاست من گم شده ام در تو!

مدتهاست که بودنم به بودنت گره خورده است.

مدتهاست...