خداحافظی...

(جوابیه ای برای تو)

بارها و بارها خواندمش...

سطر به سطر و کلمه به کلمه اش را...

بارها و بارها خواندم نامه ات را... نامه ی خداحافظی ات را...

مدتها بود که رفته بودی، نه از ذهنم که از زندگی ام...

نخواسته بودم ... نخواسته بودند ... نخواسته بودی...

به هر حال در این جاده ی پر پیچ و خم زندگی، خیلی ها ممکن است همکلام و همسفر شوند با هم، برای مدتی، اما بالاخره روزی... جایی... باید جدا شوند آنها که کلامشان و فکرشان و هدفشان متفاوت است!

اینکه تفاوتها را بفهمیم... اینکه بدانیم نمی توانیم همسفر خوبی باشیم و خود را کنار بکشیم نه غرور و خودخواهی که عین تواضع و دیگرخواهی است! اگر گل را از شاخه چیدی برای اینکه دوست داری از زیباییش لذت ببری خودخواه هستی یا اگر گذشتی و گذاشتی که بر شاخه بماند تا بیشتر باشد و بیشتر زیبایی بخشد؟

نه! هرگز مرا نشناختی!

هرگز به ژرفای کلامم نرسیدی و بر سطح متوقف شدی!

نامه ات را که خواندم از خودم بارها و بارها پرسیدم: آیا این کلام اوست؟ اوست که مرا مغرور و سنگدل می خواند؟ اوست که مرا متهم می کند به هزار گناه نکرده و محکومم می کند به خشم و انتقام الهه ی عشق؟!!

گناه تو نیست! گناه تو نیست! تو هرگز مرا نشناختی... شاید هم نگذاشتم که بشناسی... به خاطر خودت! تا فراموشم کنی تا زندگی ات را آنگونه بسازی که باید!

چه سخت بود که از جایگاه یک محبوب در ذهنت بگذرم... چه سخت بود که تظاهر کنم به آنچه نیستم و آن باشم که نباید... مدتها با خودم جنگیدم و گمان کردی که با تو می جنگم... بر خودم پیروز شدم ... خودم را شکست دادم تا شکستت دهم ... تا خسته ات کنم... تا ناامیدت کنم... تا بروی... بروی به دنبال روزهای خوشی که انتظارت را می کشند... بروی و در هزارتوی افکار رنگارنگ من گم نشوی! بروی و اسیر دنیای ناشناخته و عجیب من نشوی!

بگذار در نگاهت یک سنگدلِ مغرورِ منفور باشم تا الهه ای محبوب!

اینگونه زندگی خواهی کرد... شاد خواهی بود...

و من ... و من می مانم و من!

و راضی خواهم بود که نفرت از من، تو را عاشق زندگی کند... چرا که هرگز نخواستم که به خاطر عشق به من، با کسی... یا حتی با خودت دشمن شوی!

پس من هم می گویم: خداحافظ... برای همیشه!