در برهوت تنهایی سرگردان بودم مدتها...

لبهای قلبم خشکیده بود و پوست احساسم ترک برداشته بود از هجوم تنهایی...

تا اینکه تو را دیدم...

من تشنه ی جرعه ای مهر و تو در نظرم دریا...

می دانستم که دریا با تمام بیکرانگی اش، توان فرو نشاندن تشنگی ام را ندارد...

اما دریا بود و چشمان من در ابهت بیکرانگی اش و بازی امواجش، غرق شد!

من هنوز تشنه بودم اما... اما دریایی با من بود بیکران و زیبا...

روزها گذشت و ....  

 

ناگاه چشم گشودم و دیدم از دریای من چیزی باقی نمانده...

آنچه روبرویم بود سرابی بود که نه موجی داشت و نه بیکران بود!!!