گاهی قصد رفتن می کنم... قصد گریز از تو... از این عشق...

دوست دارم بار و بندیل این دل را جمع کنم و بکوچم از دیار دامنگیر این احساس!

دوست دارم آنقدر از تو دور شوم گه دیگر نه صدایی باشد و نه تصویری از تو و نه خاطره ای... آنقدر دور شوم که انگار نبوده ای هرگز!

اما افسوس که پای گریز ندارم و صیدی را مانم که انس گرفته به دام صیاد!

پاهایم سست تر و قلبم وابسته تر از آنست که رفتن را تاب بیاورد!

اصلا کجا بروم که نباشی؟!

تو همه جا هستی... همیشه با منی!

عکست در قاب ذهنم می درخشد و صدایت، نوای دلنشین زندگی ام شده!

و حضورت گویی بهانه ی بودنم گشته!

نه! گریز از تو ممکن نیست؛ گویی باید از خودم بگریزم تا از تو دور شوم!

مرا توان گریز نیست که مبتلایت گشته ام!