فراموشی

شاید گمان می کنی که ظرف وجودم را از زلال احساس خالی کرده ام!

شاید بر این باوری که آن دخترک احساساتی که می شناختی، عاقل شده است!

شاید هم با خودت فکر می کنی فراموشت کرده ام؟!

خوب شاید حق با توست!

 آدمها بعضی وقتها در کوچه پس کوچه های زمان خودشان را هم فراموش می کنند چه رسد به دیگران!!!

پس چه انتظاری داری از من؟

مدتهاست که خودم را هم، در همان کوچه باغ خاطره ها گم کرده ام...

دست عشقت مدتهاست که از دست دلم جدا شده...

شاید کودکِ معصومِ این عشق هم گم شده در هزار توی این روزهایِ سردِ  خردمندانه!

پس برو... برو و دست من را هم بگیر و با خودت ببر...

بگذار گُم شوم در دیار خاطره های رویایی با تو...

بگذار هیچوقت خودم را پیدا نکنم در ازدحام این لحظه های بی احساس!