خاطرات گذشته را مدتهاست که به صندوقچه ی فراموشی سپرده ام...

قاب عکسهای قدیمی را مدتهاست از طاقچه ی ذهنم برداشته ام...

دیگر در خانه ی دقایقم پیرزن گذشته ها زندگی نمی کند...

مدتهاست که در  آغوش لحظه هایم، نوزاد آینده خفته...

دیگر "حال" را فدای "گذشته" نمی کنم!

مدتهاست در فکر ساختن "آینده" ام!

دیگر نمی خواهم با حسرت روزهای "گذشته"، خط نابودی بکشم بر "حال"...

دیگر نمی خواهم از "حال" غافل شوم!

 نمی خواهم این "حال" یکروز به "گذشته" ای پر حسرت بدل شود!

و تو....

تو را هم با تمام خاطرات گذشته به آغوش فراموشی سپردم!

دیگر تو را نمی شناسم... حتی خودم را... همان دخترکی که تو می شناختی را... دیگر نمی شناسم!

قاب ذهنم خالی است... عکست را به دست نسیم نسیان دادم...

دقایقت را در مسلخ تردید قربانی نکن... تو هم برو... به دنبال آینده ای که در انتظار توست... "گذشته" آنگونه که خواستی نبود... کاری نکن که "حال" هم تبدیل به "گذشته" ای نخواستنی و دوست نداشتنی شود... تو هم برو...

دست کودک دلت را از دستان "گذشته" برهان... بگذار شادمان باشد و در "حال" بدود تا ... روزی که در آغوش "آینده" آرام گیرد!