چشمانم را باز می کنم...

دستان گرم خورشید صورتم را نوازش می کند... به اطراف نگاه می کنم... اینجا کجاست؟ چقدر همه چیز آشناست!

صدای قل قل سماور... عطر نان تازه... و صدایی آشنا : "بلند شدی مامانی؟!"

صدا را که می شنوم بی اختیار چشمانم را می بندم. خودم را به خواب می زنم. دستی نوازشگر در گیسوانم می دود... گرمی بوسه ای بر گونه ام می نشیند... چشمانم را باز می کنم... خدایا این چهره ی آشنا... این صدای مهربان... مادربزرگم است! سالهاست که ندیدمش! بلند می شوم و خودم را در آغوشش رها می کنم. صورتم را غرق بوسه می کند. خدایا چقدر دلم برایش تنگ شده بود!

آرام می گوید: "صورتت رو بشور تا صبحونه  بخوریم! ببین بابایی برای دخترش نون تازه خریده!"

چند دقیقه بعد، صورتم را شسته ام. مادربزرگ موهایم را شانه می کند و بعد گیره ای به گوشه ی موهایم می زند، و با خنده می گوید: "هیچکی مثل دختر من خوشگل نیست!"

و من می خندم. این جمله را با اینکه هر روز می شنوم اما باز هم از شنیدنش غرق شادی می شوم.

کنار سفره می نشینم. کنار مادربزرگ. لقمه ای از مربایی که خودش درست کرده در دهانم می گذارد... چشمانم را لحظه ای می بندم و مزه ی شیرین مربا را حس می کنم.

 چشمانم را که باز می کنم... مادربزرگ نیست... صدای قل قل سماور را نمی شنوم... عطر نان تازه نیست... دختر بچه ای نیست...

اما... اما مزه ی شیرین گذشته را هنوز  در کام خیالم حس می کنم.