انگار منجمد شده اند کلمات در گلویم...

به بند کشیده شده اند افکار در ذهنم...

و قلم انگار پای در زنجیر دارد...

حرفها دارم برای گفتن و توان بیانشان را ندارم!

هزاران فریاد در بند سکوتند...

و هزاران قطره اشک در زنجیر بغض...

مرا چه شده است که حتی قلم، این یار دیرین توان یاریم را ندارد؟!

روزگاری کلامم نوایی بود که قلم را به رقص وا می داشت در آغوش کاغذ...

 و طرحی از شادیها و غمهایم بر دوش سپید کاغذ می نشست و بار دلم سبک می شد!

این روزها اما دلم انگار قصد کرده به تنهایی بار غمهایش را به دوش بکشد...

راستی...

چه باید کرد جز سکوت...وقتی محرمی نیست؟!!!