در جواب دوستی که پرسید چرا گمان می کنم تنها هستم؟

در کنار من ایستاده اند آنها که "دوست" می خوانمشان...

با من حرف می زنند آنها که "آشنایم" هستند...

حالا که فکر می کنم می بینم:

کیسه ی زلال اشکشان را که پر از غم بوده بارها و بارها به دوش کشیده ام...

گوش سپرده ام به دلتنگی هایشان و کوشیده ام راهی بیابم برای شاد کردنشان...

اگر زمین خورده اند دستی شده ام یاری دهنده...

در شادیهایشان خندیده و در غمهایشان گریسته ام...

گاهی حتی به زبان سکوتشان گوش سپرده ام و با چشمهایشان درددل کرده ام...

...اما ...

اما هر چه می گردم در کوله بار خاطراتم، جز تنهایی هیچ نمی یابم!

اگر غمگین بوده ام سر بر شانه ی تنهایی ام گذاشته ام و تمام بی وفایی ها را گریسته ام!

اگر شاد بوده ام دستی پیدا شده و گل لبخند را از لبانم چیده!

اگر در مسیری راه پیموده ام سنگ انداخته اند بر راهم و کوشیده اند زمینم بزنند...

هر زمان که زبان به سخن گشوده ام گویی کسی با زبانم آشنا نبوده و یا گوشها با اختیار "نشنیدن" را برگزیده اند!

و آنها که با من خندیده اند پیش از آنکه تصویر لبخندشان از قاب ذهنم زدوده شود،‌ دشنه ی نامردی را در پیکر احساسم فرو کرده اند!

روزگار غریبی شده...

وقتی می خواهی قلبت بلوری بماند... انگار همه سنگ می شوند!