در بهار آمده بود...

بهاری بود...

هر جا که پا می گذاشت گلهای خنده می رویید... عطر مهر می پیچید و عشق در دلها جوانه می زد...

بهاری بود با شکوفه ی لبخندی که همواره بر لبانش می درخشید...

در بهار آمد و در بهار رفت...

نامش "بهاره" بود!

دوست مهربانی که مانند خواهری مهربان (که هرگز نداشتم) دوستش داشتم...

هرگز ندانستم که مرگ چرا به سراغ بهاری ترین گل این گلستان رفت...

اما وقتی رفت تنهایی را با تمام وجود حس کردم...

از رفتن "بهاره" ی قشنگم ۵ سال می گذرد!

هنوز هم چشمانم به اشک می نشیند از یادآوری سفر بی وداعش...

هنوز ندانسته ام که چرا بی خداحافظی رفت...

جای پای بعضی آدمها تا همیشه بر جاده ی خاطراتمان می ماند!

نمی دانم چرا به یاد بهاره افتادم... چرا کشتی دلم به غم نشست ناگهان... چرا توفانی شد دریای چشمانم... نمی دانم!

فقط می دانم که دلم برایش خیلی تنگ شده!