مدتهاست که می خواهم بنویسم و نمی شود... نه اینکه حرفی برای گفتن نباشد، نه! گفتنی ها فراوان است و شهامت گفتن نیست!

خیلی حرفها برای همیشه در زندان سکوت، تا ابد باقی می مانند به جرم راست بودن!

خیلی حرفها تا همیشه در حسرت رهایی می مانند به خاطر قساوت زندانبان!

و حصار کدام زندان به بلندای سکوت است و چه زندانبانی قسی تر از عقل ؟!

قاضی قلب می خواهد حکم به تبرئه دهد... اجازه دهد که هزاران کلمه رها شوند از بند بایدها و شایدها ... رها شوند از بند عقل... رها شوند از بند آنچه به غلط مصلحت نامیده شده... می خواهد حکم به آزادی این همه زندانی مشتاق دهد... اما انگار مدرکی نیست... مدرکی نیست که حکم به بیگناهی شان دهد... مدرکی نیست ...

اما نه... مدرکی هست! مدرکی هست که در دست توست... دست نه! مدرکی هست که در نگاه توست! در نگاهی که هزاران بار می تواند گواهی دهد به بیگناهی این همه حرف... این همه احساس!

مدرکی هست که در نگاه توست...

بگذار که در این دادگاه نگاهت حرف بزند... بگوید چه در خود پنهان کرده... بگوید احساس من اشتباه نمی کند... بگوید که این عقل به غلط به بند کشیده این احساس را...

بگو... حرف بزن با زبان نگاهت... تا هزاران کلمه از بند رها شوند و از تو بخوانند و از تو بگویند...

بخواه... فقط بخواه تا فرو بریزد دیوارهای این زندان سکوت!