انگار...

مدتهاست که رفته ای! نه از خاطرم... که از این دیار! دیار این عشق!

مدتهاست که نا مهربان شده دلت... نه با من، که با خودت!

مدتهاست می خواهی با من... نه با احساست به من، بجنگی!

در دورترین کوره راه ذهنم هم، گمان رفتنت نبود! گمان بی وفایی ات نبود!

گمانم نبود که تنها می مانم اینگونه!

از آغاز، تصویر تنهایی را نشانم دادی اما نگفتی که تو نقاشی اش می کنی بر بوم لحظه هایم!

و من...

مدتهاست حتی قلب کلماتم درد می کند... نبض احساسم کُند می زند... مرگ عشق نزدیک است!

و مرگ عشق یعنی پایان من!

به پایان نزدیکم... به پایان "من"!

 به پایان "من با تو"!

 به آغاز "من بی تو"!