دریافت همین آهنگ

قالب وبلاگ

(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
← صفحه بعد صفحه قبل →
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٤/٥/٧

برسریر دل نشسته بود و سرسرایی داشت

حکمرانی میکرد بر ملک دل.

....

تا که شوریدم و به گمانم بیرون راندمش!

اما...

نمی‌دانم چرا هنوز در دیار خواب و خیال، او فاتح بی رقیب رویاهایم است!




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» او :: ۱۳٩٤/٥/٧
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٤/٤/۱٤

 

 

بعضی‌ها را به لطافت کلام‌شان می‌شناسیم و نسیم واژگان‌شان..

به آسمان همیشه آبی نگاه‌شان...

به رود همیشه جاری مهرشان...

به  بهار بی‌خزان احساس‌شان...

حرف‌شان شعر می‌شود و به دل می‌نشیند و نام‌شان شاعر می‌شود و به یاد می‌ماند...

...

اما وقتی واژه‌ها زِبر می‌شوند و قلم شمشیر...

آسمان ابری می‌شود و رود خشک...

خزان به تاراج می‌برد احساس را...

این یعنی جایی توی کوچه پس کوچه‌های لحظه‌ها، تنِ لطیفِ احساسِ این شاعر از پشت خنجر خورده!!!

زخمِ نامردی و بی‌معرفتی، خیلی دیر خوب می‌شود... خیلی!

راستش به گمانم اصلاً خوب نمی‌شود!!!

 





مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» زخم... :: ۱۳٩٤/٤/۱٤
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٤/٤/۱۱

 

در این دنیا مالک خیلی چیزها می شویم چیزهایی که می‌توان خرید یا فروخت و یا حتی از دست داد!

تنها  زمان است که خریدنی نیست!

سالهای رفته باز نمی‌گردند و وقتی به پایان رسیدیم اگر مالک بزرگترین گنج‌ها هم باشیم نمی‌توانیم حتی چند دقیقه زمان بخریم برای بیشتر بودن!

تنها چیزی که زمان به ما می‌بخشد دو تاریخ است: تاریخ ورود و تاریخ خروج!

دو تاریخ به نام خود ما!

دو تاریخ که آغاز و انجام قصه ماست... دو تاریخ که تمام ثروتهای دنیا قادر به جابجایی شان نیست!

فاصله این دو تاریخ، قصه‌ای خواهد شد به نام ما، قصه ای به نام زندگی!

و اما قصه من...

دوست دارم قصه من زیبا باشد تا هر آنکس که شنید لحظه‌ای لبخند بر لبش بنشید، حتی اگر سالها از پایان قصه‌ام گذشته باشد!

دوست‌تر می‌دارم که قصه‌ام کوتاه باشد اما شنیدنی ...

قصه‌ای به سرسبزی بهار...به شور وحرارت تابستان... به رنگارنگی پاییز ... به پاکی زمستان... به وزن و آهنگ غزل!

قصه من باید از جنس عشق باشد و قهرمانش منسوب به مهر!

قصه من با طلوع آغاز شده و چه زیبا خواهد بود اگر انجامش غروب باشد!

قصه من با یکی بود، یکی نبود آغاز نمی شود!

....

خیلی ها بودند و یکی نبود... سپیده دم یازدهمین روز تیرماه سال 1360...  یکی آمد که شبیه هیچکی نبود...

 فاصله این بود و نبود، یک رویا بود که اسمش زندگی بود...

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» میلاد من :: ۱۳٩٤/٤/۱۱
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٤/٤/۱

 

تابستان فصل محبوب من

با عشق متولد می‌شود!

فصلی گرم و صمیمی

که خاطراتش فراموشی ندارد!

اگر تابستان نبود، کدام فصل شور و حرارت عشق را نمایان می‌نمود.

به گمانم اگر تابستان نبود، دنیا دست کم، یک عاشق کم داشت.

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» تابستان :: ۱۳٩٤/٤/۱
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٤/۳/۳٠

 

سخت است بدانی گامهایی را که رو به جلو بر میداری آخرین گامها هستند...

هر گامی که برداشته شد فرصت بازگشت را از تو می گیرد...

هر قدم یعنی دورتر شدن از آغاز و نزدیک تر شدن به پایان!

سخت تر می شود وقتی بدانی کسی گامهای برداشته نشده ات را، برنخواهد داشت...

کسی راههای نپیموده ات را نخواهد پیمود...

یا حتی کسی به دنبال قدمهای تو راهی نخواهد شد!

و سخت ترین می شود وقتی بدانی پایان تو یعنی پایان تمام آرزوها و رویاهایت...

وقتی بدانی تو در کسی ادامه نخواهی یافت...

 کسی آرزوها و رویاهایت را دنبال نخواهد کرد...

سخت است که تو در خودت تمام شوی، بدون آنکه در کسی ادامه یابی...

 

 

 

 

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» پایان... :: ۱۳٩٤/۳/۳٠
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٤/۳/۱٩

 

عادت کرده‌اند همه انگار...

که وقتی ظرف دلشان پُر شد از غصه...

وقتی شانه‌هایشان سنگین شد از بار روزگار...

وقتی آسمان چشمانشان ابری شد...

وقتی حرفهایشان تلنبار شد توی گلو...

سراغت بیایند!

ظرف دلشان را که خالی کردی از غم و مرهمی از مهر به جایش گذاشتی؛

بارشان را که گرفتی و شانه‌هایشان را سبک و دستان‌شان را سنگین از یک بغل مهربانی کردی؛

وقتی آفتاب امید را به آسمانشان هدیه کردی؛

وقتی حرفهایشان را خالی کردی توی گویشهایت و دلشان را پر کردی از عشق؛

آن وقت لبهای خندان جای چشم‌های گریان را می‌گیرد!

مسافران خسته جان و امیدی دوباره می‌یابند برای سفر!

و تو خوشحال از اینکه حضورت آرامش بخش بوده به کُنج تنهایی‌ات می‌خزی ...سر می‌گذاری روی دوش تنهایی‌ات و سالها غم را، بی‌هق‌هق، اشک می‌ریزی ... سالها فریاد را ،بی‌صدا ،توی گوش لحظه‌ها داد می‌زنی... سالها حرف نگفته را، جایی  در چاله چوله‌های زمان، چال می‌کنی...حکایت غریبی است... مونس دلها باشی و دلت تنها باشد!

 

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» تنهایی :: ۱۳٩٤/۳/۱٩
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٤/٢/٢٥

 

 

 

 

دنیای عجیبی است...

بعضی‌ها انگار به دنیا آمده‌اند که تا ابد به آدمهای دور و برشان مهربانی بدهکار باشند

اصلا به دنیا آمده‌اند که مهربانی وظیفه‌شان باشد

به دنیا آمده‌اند که خودشان را از یاد ببرند

به دنیا آمده‌اند که همیشه نگران باشند

به دنیا آمده‌اند که با شادی اطرافیانشان لبخند بزنند

به دنیا آمده‌اند که حتی با خیال غمهای دیگران اشک باشند

به دنیا آمده‌اند که فرشته زندگی‌ها باشند

به دنیا آمده‌اند که مادر باشند!!!

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» دنیای عجیبی است... :: ۱۳٩٤/٢/٢٥
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٤/٢/۱٠

دوست داشتن زمانی قافیه داشت و وزن وقتی بیتی می‌شد به نام و یاد کسی...

دوست داشتن زمانی موسیقی یا ترانه‌ای بود که حال و حسی ناب را شاید با رنگ یک آدم خاص به ذهن می‌آورد...

دوست داشتن زمانی قصه‌های مادربزرگ بود و یک دل نه، صد دل عاشق شدن شاهزاده‌ای سوار بر اسب سفید...

دوست داشتن اما این روزها حال و هوای دیگری دارد...

دوست داشتن امروز نه شعر و ترانه است و نه قصه...

دوست داشتن امروز واقعی است مثل من، مثل تو...

دوست داشتن یعنی تو مرا می‌فهمی با تمام علامت سوال‌هایم...

دوست داشتن یعنی تو مرا می‌خواهی با تمام خستگی‌ها و تلخی‌های گاه و بی‌گاهم...

دوست داشتن یعنی تو همه چیز و همه کس می‌شوی برایم تا واژه تنهایی حذف شود از واژگان زندگی‌ام...

دوست داشتن یعنی عطرو طعم یک فنجان چای و شیرینی لبخند تو که خستگی‌ها را فرسنگها از من دور می‌کند...

دوست داشتن یعنی خود من، خود تو که افسانه نه ...حقیقتی می‌شویم از عشق ... که شاید در هیچ کتابی نوشته نشود اما عاشقانه‌ای می‌شود از "ما بودن" مان!

عاشقانه‌ای از جنس لحظه‌های ناب با هم بودن‌مان!

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» دوست داشتن :: ۱۳٩٤/٢/۱٠
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۳/۱٢/٢۱

 

بعضی آدمها ظاهراً سخت هستند خیلی سخت...

اما در گرماگرم دغدغه‌ها و روزمرگی‌ها

چنان زندگی‌ات را شیرین می‌کنند که لحظه‌ها را لاجرعه سر می‌کشی...

درست مثل یک فنجان چای داغ با نبات!

بودن این آدم‌ها و حضورشان خیلی شیرین است...

اما گاهی آنقدر مست این شیرینی می‌شوی که تمام شدن‌شان را نمی‌بینی... نمی‌فهمی!

چشم که باز می‌کنی چای‌ات تمام شده... نبات هم تمام شده... و تو مانده‌ای و یک طعم شیرین!

انگار بعضی آدم‌ها فقط هستند که بی‌هیچ ادعایی زندگی دیگران را شیرین کنند

و بهای این شیرین شدن را از وجودشان بپردازند وذره ذره آب شوند...

مثل مادرها!

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» چای و زندگی :: ۱۳٩۳/۱٢/٢۱
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۳/۱۱/٢٠

 

شاید هزار بار نامه را خوانده‌بودم...شاید هم بیشتر... اما هر بار که می‌خواندمش امواج غم قلبم را در هم می‌کوبید...

انگار تک تک واژه‌های نامه به جوانه نشسته بودند بس که اشک پایشان ریخته بود...

اما نه! واژه‌هایش مثل سربازان تکه پاره شده بودند...انگار که لشگر شکست‌خورده‌ای از جنگی نابرابر برگردد... زخمی و ناامید...

نامه‌اش عجیب بوی غم می‌داد...هر بار که می‌خواندمش نگاهم ابری می‌شد...

هر بار که جمله‌هایش را توی ذهنم مرور می‌کردم  قلبم هزار پاره می‌شد!!!

اما...

آن روز که دیدمش...آن روز که اتفاقی دیدمش...

انگار نگاهش تمام‌قد روبرویم ایستاده بود... چهره‌اش نمی‌دانم از شادی کدام اتفاقِ خوب آفتابی بود

انگار که سردار پیروز میدان جنگ باشد...بلندبلند واژه‌هایش را خرج اطرافیانش می‌کرد...

انگار لب‌هایش را چراغانی کرده‌بودند مرواریدهای درخشان دندان‌هایش... آن روز که دیدمش پیروزمندانه لبخند می‌زد...

نمی‌دانم چرا یک دفعه حالم بد شد...

یک لحظه از تمام لحظه‌هایی که عطر حضورش را داشت عُقم گرفت...

از تمام جمله‌هایی که توی ذهنم هزار بار پژواک می‌کردند یادش را، متنفر شدم...

از تک‌تک آن کلمه‌های به ظاهر غمگین نامه‌اش بدم آمد...

با خودم که اینقدر دلتنگش بودم ، دست به یقه شدم...

از دل ساده‌ام که در این فراق، گیس سفید کرده بود...

 از عقلم که مثل دختر بچه ها، قهر کرده و رفته بود و تنهایم گذاشته بود....

از همه‌شان بدم آمد...

آن روز که دیدمش

افسوس تمام روزهایی را خوردم که به یادش خرج کرده‌بودم و غم خریده‌بودم...

افسوس جیب‌های عمرم را خوردم که دیگر چند سکه‌ای بیشتر توی‌شان نمانده بود..

آن روز که دیدمش

یک بار دیگر نامه را خواندم اما این بار اشک نریختم... قلبم از درد مچاله نشد...سقف خاطره ها آوار نشد روی دلم...

 این بار که نامه را خواندم پوزخندی زدم به تمام سادگی‌ام... نامه را مچاله کردم و انداختم توی زباله‌دان گذشته... بعد هم دست‌هایم را توی جیب‌هایم فرو بردم و سوت زنان از کوچه پس کوچه‌های خاطره بیرون آمدم... نمی‌دانم به سوی کجا اما هر چه بود بالاخره از آن کوچه‌های کوفتی(!) بیرون زدم... آه که چقدر این بی‌خیالی و بی‌خاطرگی و بی‌گذشته بودن خوب است... انگار تازه به دنیا آمده‌ام با این تفاوت که این‌بار کمی بزرگ‌تر به دنیا آمده‌ام... با موهای سفید ...

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» "داستان یک نامه" :: ۱۳٩۳/۱۱/٢٠
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۳/۱۱/۱

و وقتی عشق می‌بارد

دلم چتر خودخواهی‌اش را به کناری می‌اندازد

و ساعت‌ها توی کوچه پس کوچه‌های خیال قدم می‌زند...

خیس عشق که می‌شود...

جوانه می‌زند...

می‌روید...

نو می‌شود...




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» باران عشق :: ۱۳٩۳/۱۱/۱
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۳/۱۱/۱

 

....

پشت پرچین هزاران خواهش

دل من تاب ندارد غم دوری تو را...

کاش می‌دانستی..

کم غمی نیست که از دور نگاهت کنم و...

پشت این پرده اشک

بی‌صدا باز دعایت کنم و...

با لبان لرزان

با نگاهی خاموش، من صدایت کنم و...

با تمام عشقم

دل خود را به فدایت کنم و...

بهر آسودگی‌ات

با هزاران افسوس

با نگاهی ابری

با صدایی لرزان

و قدم‌هایی سست

من رهایت کنم و...

من رهایت کنم و...

زیر لب با دل خود گویم: "آه! تاب باید آورد غم این دوری را..."

 

(نه ادعای شعر بودن دارد این متن و نه وزن و قافیه...

اما حرف‌های دلی است که عجیب ادعای عاشقی دارد!) 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» عاشقانه... :: ۱۳٩۳/۱۱/۱
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۳/۱٠/٢۱

 

در راه عاشقی یکی جان می بازد و یکی جهان را...

هر یک آنچه را دوست‌تر می‌دارد نثار محبوب می‌کند!

هر آنچه را که به هیچ‌کس نبخشیده یا اگر بخشیده به اکراه یا اجبار!

 

 

نمی‌دانم در کدام کابوس شنیدم صدایی را که می‌گفت:

" ای کاش آغوش احساسم را سنگفرش گام‌هایِ استوارِ دلت نکرده بودم...

تا در پستی و بلندی‌هایش حیران نشوی و راه گم نکنی...

شاید اگر چنین نبود امروز گام‌هایت-چون گذشته-همان‌قدر مغرور، راه به تنهایی می‌پیمودند...

و دیگر این‌گونه در گوشه‌ای از گذشته، مغموم و ناامید دنبال دلت نمی‌گشتی...

تا من خود را این‌چنین سزاوار آغوشِ آتشینِ دوزخ ندانم... به خاطر تنهایی‌ات!"

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» کابوس عاشقی :: ۱۳٩۳/۱٠/٢۱
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۳/۱٠/۱۳

کاش می‌دانستیم که

نه هر باده‌نوشی نشانِ بی‌هوشی است

و

نه هر خاموشی، نشانِ فراموشی!




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» فراموشی :: ۱۳٩۳/۱٠/۱۳
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۳/٩/٢٧

 

لحظه‌ای آرامش...

این تمام چیز است که دلم می‌خواهد!

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» من... :: ۱۳٩۳/٩/٢٧
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۳/٩/٩

 

بارها برای مرگم اشک ریخته‌ام

نه برای رفتن و نماندنم... نه!

اشک ریخته‌ام...

وقتی به لحظه‌هایت بی‌ "من" اندیشیده‌ام...

به وسعت تنهایی‌ات...

به دستهای خالی‌ات...

به چشمان منتظرت...

به دلتنگی بی انتهایت...

به کوچه‌های سوت و کور لحظه‌هایت...

گاهی هم اندیشیده‌ام...

شاید همه چیز  بی "من" زیباتر باشد...کسی چه می‌داند!

 





مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» تو... بی من! :: ۱۳٩۳/٩/٩
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۳/٧/٢٢

 

فصل خزان که از راه می‌رسید، مادربزرگ بود و شب‌های بلند پاییزی و کلاف‌های رنگی کاموا...
تمام لحظه‌هایی که ما مشغول شیطنت و بازی بودیم، او می‌بافت و می‌بافت ...و گاهی نگاهی پُرمهر از بالای عینک و لبخندی... و باز هم عشقش را رَج‌به‌رَج می‌بافت تا شالی شود یا کلاهی تا ما گرم باشیم روزهای سرد زمستانی را!


حالا پاییزِ ما از راه رسیده ... و من کلاف احساسم را آورده‌ام و دانه دانه عشق را سر انداخته‌ام و لحظه‌هایم را به هم می‌بافم تا شالی شود از مِهر بر گردنِ دلت، برای زمستانِ تنهایی‌ات، برای لحظه‌هایِ بی من بودنت!




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» پاییز :: ۱۳٩۳/٧/٢٢
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۳/٦/٢٠

خداحافظی را دوست ندارم؛

برای من برابر با ناامیدی است؛

وقتی بی خداحافظی می روی همیشه امید بازگشت هست.

در نگاهم هزاران "بمان" فریاد می شوند و بر لبانم مهر سکوت می نشانم و با لبخندی می آرایمش تا تو تردید نکنی در رفتن...

تردید نکنی و بروی.

بروی تا دلم قرص شود که دیگر تنهایی ات را نمی بینم...

بروی تا دلم قرص شود چون از من ناامید گشتی به جستجوی امید خواهی رفت...

بروی تا همیشه نامت سرآغاز غزلهایم بماند...

بروی تا دلتنگی هایمان، دوست داشتن هایمان را خط خطی نکند...

بروی تا برای هم همیشه همان بمانیم که باید!

 

(برگرفته از دفترچه خاطرات چندین سال قبل)

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» خداحافظی :: ۱۳٩۳/٦/٢٠
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۳/٦/۱٥

بعضی از آدمها انگار توی زندگی‌ت هستند ، که یادت بیاورند هنوز در سینه‌ات چیزی می‌تپد..


یادت بیاورند هنوز در دلت چشمه‌ی مهری می‌جوشد...


یادت بیاورند که هنوز هم می‌توانی دوست داشته باشی در هجمه‌ی این همه دوست نداشتنها و نفرتها...


هنوز آدمهایی در زندگیت هستند که به خاطرشان می‌توانی از همه‌ی غرور و خودخواهی‌ت بگذری تا فقط یک لبخند بر لبانشان بنشانی...


اگر هنوز این آدمها دور‌و‌‌برت هستند ... بدان خیلی خوشبختی... خیلی!




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» آدمها :: ۱۳٩۳/٦/۱٥
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۳/٥/۳

 

"یاد تو از سقف تنهایی ام می چکد

و آنقدر دلم پر می شود

که با بهانه ای ابری

دو رود از حوالی پنجره ام می گذرد!"




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» بهانه :: ۱۳٩۳/٥/۳
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۳/٤/۱٥

 

گاهی وقتها حرف میزنم

ساعتها حرف میزنم

درددل می کنم

فریاد میزنم

اما فقط نگاه می کنند

نگاه می کنند و می گویند:

"پس چرا ساکتی؟! "

و من تازه یادم می آید که این آدمها زبان نگاهم را نمی دانند!

کاش می دانستند از نگاه این زن نباید ساده گذشت!

 

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» من و آنها :: ۱۳٩۳/٤/۱٥
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۳/٤/۱٢

 

 

بالاخره از راه رسید روزی که مدتها منتظرش بودم... مدتها یعنی ماه ها...

سال به یکجایی که می رسد دلم نو شدن می خواهد...نه بهار طبیعت و نوروز...

بهاری از جنس خودم... نوشدنی برای خودم... بهاری برای دلم... سبز شدنی برای احساسم...

سال به یک جایی که می رسد... اینقدر دلم پر می شود از غصه و تنم از خستگی... که یکهو می ایستم... نگاهی به پشت سرم می کنم... به راهی که آمده ام... و بعد به راهی که پیش رو دارم... باید همین گوشه از زمان چمباتمه بزنم و منتظر بمانم...باید خستگی درکنم همین گوشه... همین جا... وگرنه نمی توانم جلوتر بروم... سخت می شود پیش رفتن...

سال به یکجایی که می رسد ... آدمها به یک جایی که می رسند... به جایی که توی جام نگاهشان، شوکران جفا  می بینم ... به جایی که سایه خنجرهاشان را توی روشنایی لبخندهایشان می بینم...

آن وقت است که دلم می خواهد تولدم برسد... تولدم برسد تا به یادم بیاورد که همیشه آغازی هست...

 دلم می خواهد تولدم برسد... تا دوباره به جوانه بنشیند این دل...

دلم می خواهد تولدم برسد... تا دوباره مرور کنم فهرست آدمهایی که هنوز من را یادشان هست... هنوز به اندازه ی یک تبریک برای من وقت دارند... هنوز لبخندهایشان بوی بهار می دهد... آنهایی که خنده هاشان بیات نشده... نماسیده...

سال به یکجایی که می رسد... نوزاد آرزوهایم دوباره متولد می شود...

 سال به یکجایی که می رسد... دوباره جوان می شوم و شاداب... دوباره پر امید می شوم و پر انرژی...

سال به یکجایی که می رسد... دوباره آدمها مهربان می شوند و همراه...

سال به یکجایی که می رسد... دوباره تمام خستگی ها رنگ می بازند...

سال به یکجایی که می رسد... متولد می شوم... نو می شوم... بهاری می شوم...

سال به یکجایی که می رسد...

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» سال به یکجایی که می رسد... :: ۱۳٩۳/٤/۱٢
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۳/۳/۱٧

 

میگویند چرا دیگر نمی نویسی؟ انگار قلب قلمت از تپش افتاده... انگار جسم احساست در بستر احتضار افتاده ... انگار عاشقانه هایت نفس های آخر را می کشد... انگار تو هم داری سنگی می شوی... مثل خیلی ها!

اما ... اما باید اعتراف کنم که...

من هنوز هم شاعر میشوم...

هنوز هم بهار که میرسد به شکوفه می نشیند درخت احساسم...

هنوز هم وقتی سرانگشتان لطیف نسیم، گیسوان درختان را نوازش می کنند...

وقتی عطر اقاقیا، مشامم را می نوازد...

وقتی تمام هستی گلی میشود سرخ و چشمانم مسحور این همه زیبایی...

وقتی پیکر زلال رود، در آغوش یک دشت، رویایی جاری میشود...

من هنوز هم شاعر میشوم!

من هنوز هم میتوانم احساساتم را ماهرانه به بند کلمات بکشم... تا تمام عاشقانه هایم گردن آویزی شود برای همه خوبی هایت!

من هنوز هم میتوانم قاصدک بوسه هایم رابا نسیم یک آرزو، روانه دیار تو کنم...

من هنوز هم میتوانم نگاهم را به ضریح لحظه ها دخیل ببندم و هستی ام را نذر آمدنت کنم...

من هنوز هم میتوانم به تار دلم زخمه ای بزنم و مهمانت کنم به نوای شورانگیز عاشقی...

من هنوز هم میتوانم شاعر باشم...

اما... اما نه...

در دنیای آدمهای سنگی، اگر شیشه باشی سرنوشتی جز شکستن انتظارت را نمیکشد...

درحصار این روزهای صخره ای، رود هم که باشی کابوس مرداب شدن خواب را از چشمانت میگیرد...

در این پاییز افسرده احساسات، گلهای سرخ هم جز بستری خزان زده، پایان دیگری ندارند...

گویی در این روزگار، نصیب عاشق، شوکران است و سرنوشتش حرمان.

پس از چه رو باید نوشت و از چه باید سرود...

شاید...

شاید آغوش سکوت، بهترین مأمن باشد برای حرفهای دل، وقتی گوشی برای شنیدن نیست!

 

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» من هنوز هم شاعرم! :: ۱۳٩۳/۳/۱٧
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۳/۳/٧

 

 

 

بالاخره روزی می رسد که احساس می کنی تَن ها، تنهایی ات را پُر نمی کنند...

روزی که حرفهایت را هیچکس نمی فهمد...

روزی که غمهایت روی دلت تلنبار می شود...

روزی که دلیلی برای شاد بودن نداری...

درست همان روز... همان روز یادت باشد کسی هست که بیشتر از همه دوستت دارد!

حتی حرفهای نگفته ات را می شنود!

همیشه آغوش مهرش گشوده است تا مأمن تنهایی ات شود!

همیشه شانه هایش به اندازه همه غصه هایت جا دارد!

کسی که در همین نزدیکی است... از همه نزدیک تر!

فقط کافی است سر بلند کنی...

 

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» حرفهای خودمانی :: ۱۳٩۳/۳/٧
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۳/۱/٢٩

 

در این روزهای پر تپش و پر التهاب، هر ثانیه انگار قلبی است در سینه ساعت... که می تپد به شوق دیدن تو!

ضربانی اگر هست-آری- به شوق با تو بودن است!

لحظه ای که شوقی برای تپش ندارد، مرده است انگار بدون تو!

زمانی که تمام لحظه ها-بدون تو- بمیرند، نه تنها لحظه ای، ساعتی، روزی و شاید سالی مرده... بلکه انسانی مرده است!!!

انسانی که تمام هستی اش را گره زده به بودن تو... به عشق تو...

آری! زنی هست که تمام هستی اش را گره زده به بودن تو...

 زنی که در هوای عاشقی، تو را نفس می کشد!

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» شوق حضور :: ۱۳٩۳/۱/٢٩
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۳/۱/٧

 

هنوز هم بیشمارند لحظه هایی که آغوششان حجم نبودنت را کم می آورد!!




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» تو :: ۱۳٩۳/۱/٧
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۳/۱/٥

 

دلم از آرزوهای بهاری لبریز است برای تمام آنها که حضورشان وجودم را به شکوفه می نشاند...

 

 

عشقی سوزان و تابستانی مهمان دلم می شود وقتی به تو فکر می کنم همراه عزیزتر از جان...

 

 

به یاد عزیزان سفرکرده که می افتم رایحه تلخ خزان در مشام جانم می پیچد...

 

 

زمستانی می شود لحظه هایم اگر نگاهی سرد باشد، یا قلبی سرمازده از بی مهری...

 

 

چهار فصلی مهمان این دل می شود آن دم که به گوشه و کنار دلم سر می زنم...

 

 

کاش بهار ماندنی باشد و دلم همیشه سبز و عشقم همیشه تابستانی...

 

کاش...




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» چهر فصل دلم :: ۱۳٩۳/۱/٥
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٢/۱٢/٢۸

 

گاهی سکوت می کنی...

نه به خاطر اینکه حرفی برای گفتن نداری

گاهی سکوت می کنی...

و دلت پر است از هزار نگفته

گاهی سکوت می کنی...

فقط به این دلیل که گوشی برای شنیدن نیست

گاهی سکوت می کنی...

و این سکوت حرفها دارد اگر کسی زبان نگاهت را بداند!!!

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» سکوت :: ۱۳٩٢/۱٢/٢۸
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٢/۱٠/۱۱

 

آی رفیق با تو هستم

کجا رفتی

این رسم رفاقت نبود!

می دانی... این روزها حال خوشی ندارم

جای خالی ات توی آغوش ثانیه هایم درد می کند

خاطراتت توی سرم تیر می کشد

خون توی رگهای احساسم منجمد شده

دست دلم شکسته

پای خیالم می لنگد

به گمانم بی تو، دارم به مرگ نزدیک می شوم

اگر چه با تو هم انگار زنده نبودم

همان دَم مُردم که باز دَمَت، هوای عاشقی ام شد...

آری مُردم... او که مُرد "من" بود و "ما" متولد شد

حالا با این "ما" چه کنم بدون تو؟

این "ما" تو نباشی می میرد... "من" هم که پیش از این مُرده...

این "ما" بدون "تو" دیگر "من" هم نمی شود!

 

.

.

...




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» من، تو ، ما... :: ۱۳٩٢/۱٠/۱۱
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٢/٩/٢٥

 

نمی دانم چه زمانی از این آدمها محبت قرض کرده ام...

 

که هر چه به آنها محبت می کنم، باز هم بدهکارم!!!

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» من و دیگران :: ۱۳٩٢/٩/٢٥
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٢/۸/٢٢

 

آن سالها...این سالها...

 

سالها پیش که هنوز مادربزرگ نرفته بود...

سالها پیش که آدمها با یک نگاه عاشق می شدند و تا
ابد با شادی زندگی می کردند...

سالها پیش که هنوز کلاغ قصه ها آواره نشده بود و
به خانه اش می رسید...

سالها پیش که شاهزاده ها سوار بر اسب سفید از راه
می رسیدند...

سالها پیش که میشد خوبی و بدی آدمها را از رنگ
دستهایشان فهمید...

سالها پیش که همه ی توپهای قلقلی نمی دانم تا کجا
می رفتند...

سالها پیش که فقط یک چوپان بود که دروغ می گفت...

سالها پیش که فقط حسنک گم شده بود...

سالها پیش که کوکب خانم جوان بود و باسلیقه...

سالها پیش که همه جا به نوبت بود...

سالها پیش که مادربزرگ هنوز نرفته بود...

زندگی من مثل قصه ها بود، رنگارنگ و پرماجرا...

آن روزها همیشه همه چیز خوب تمام می شد...

همیشه آغوش خیال باز بود و بوسه های رویا به سر و
روی لحظه هایم می نشست...

اما نمی دانم...

نمی دانم درست چه زمانی بود که کلاغ قصه ها دلش را
جایی جا گذاشت و شاید حواسش را... و نشانی خانه اش را گم کرد...

آوارگی او که شروع شد ...انگار، همه ی قصه های خوب
تمام شد!

دیگر بچه ها رنگ دست مادرشان را یادشان رفت...

گرگها از تمام درها گذشتند...

توپهای قلقلی آرزو که به زمین خوردند، طوری به هوا
رفتند، که دیگر هیچوقت برنگشتند...

دیگر کسی با یک نگاه عاشق نشد یا اگر شد تا ابد با
شادی زندگی نکرد...

همه ی آدما انگار گرفتار یک تصمیم شدند...

انگار همه یک حسنک گم شده داشتند...

انگار دیگر هیچ جا، هیچ چیزی به نوبت نبود...

کوکب خانم هم که به خانه سالمندان رفت،‌دیگر هیچ
دری به روی هیچ مهمانی باز نشد...

نمی دانم نسل شاهزاده ها ور افتاد یا اسبهای سفید،
که هنوزدختران زیادی در راهند و به کاخ سفید آرزوها نرسیده اند!

نمی دانم کجای قصه خوابمان برد که یکی پیدایش شد و
پایان زیبای قصه ها را ربود...

نمی دانم کجا دستمان از دست مادربزرگها جدا شد که
تنها ماندیم، که گم شدیم...

که دیگر هیچ قصه ای به دیار رویاهای شیرین نمی
رساندمان...

نمی دانم...

نمی دانم!

 

 

 

 

 

 

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» سالها ! :: ۱۳٩٢/۸/٢٢
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٢/۸/٢٢

 

 

این روزها
بهانه ای ابری کافیست

تا دو رود از
کویر گونه هایم بگذرد!




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» این روزها... :: ۱۳٩٢/۸/٢٢
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٢/٦/۱٦

 

از دفتر خاطراتم... برای دوست خوبم خدا

×××

آن روز همه چیز مهیا بود...

برای یک گناه...

شیطان هم آنجا نشسته بود با من قهوه می خورد...

نمی دانم پنجره ی این قلب را چه کسی باز گذاشته
بود؟

نسیمی وزید...

پرده ی توری احساسم رقصید...

عطر خدا پیچید..

مبهوت مانده بودم...

سرم را که چرخاندم...

شیطان نبود!

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» من و خدا :: ۱۳٩٢/٦/۱٦
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٢/٦/٩

 

وقتی با صاعقه ی بغض من...

هنوز هم دلت توفانی می شود...

این یعنی ...

باران عشق هنوز هم می تواند ببارد!

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» من و تو و عشق :: ۱۳٩٢/٦/٩
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٢/٦/۱

 

چراغ این دل، مدتهاست که خاموش است!

احساسم بوی کهنگی می دهد،

بوی نان بیات!

و تو انگار تنور دلت تازه روشن شده...

چه عطری دارد نان تازه!




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» من وو تو :: ۱۳٩٢/٦/۱
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٢/٥/۱٦

 

 

نمی دانم شاید جایی توی کوچه پس کوچه های این زندگی...

وقتی دقایقمان را شوت می کردیم سمت دروازه ی آرزوها... به امید اینکه گل شوند؛شاید...

شاید لحظه ای غفلت کردیم و شیشه ی دلی شکست...

شاید همان فرار از ترس عتاب صاحبخانه...

ما را رساند به این بن بست تنهایی...

نمی دانم شاید!!!

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» دیروز و امروز :: ۱۳٩٢/٥/۱٦
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٢/٥/۱٤

 


وقتی تنها مونست بشود قلم...


 وقتی تمام غمهایت را توی دل واژه ها بریزی...


وقتی کلمات را به بند احساس بکشی تا تسبیحی شوند برای ذکر دلتنگی ها...


آن وقت است که شاعرانه هایت بوی باران می دهند...


و وقتی کسی زمزمه شان می کند انگار کالبد خاکی نم می خورد... عطر باران می پیچد...

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» من و ... :: ۱۳٩٢/٥/۱٤
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٢/٥/٥

 (... و باز قدر خواهیم یافت در شب قدر)

 

امشب ...

سر برشانه ی مهربانی ات،

یک سال اندوه را، خواهم گریست!




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» شانه های تو... :: ۱۳٩٢/٥/٥
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٢/٥/٢

و در هجمه ی گرمای تابستان

خاطرات آن روز زمستانی همچنان با من است...

و من...

می خواهم آن روز را از تقویم بیرون بکشم

و همان روز را هزار بار زندگی کنم!

 

 

 

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» من و تو :: ۱۳٩٢/٥/٢
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٢/٤/٢۸

 

زن که باشی...

زن که باشی... دختر بچه می شوی... زیبا می شوی، عروس این و آن می شوی...

زن که باشی...نوجوان می شوی ... برجسته می شوی، زیبا می شوی، پر طرفدار می شوی ...

زن که باشی... جوان می شوی... معشوق می شوی، زیبا می شوی، لیلی می شوی، شیرین می شوی ، دلبر می شوی...

زن که باشی...عروس می شوی... زیبا می شوی، آرزو می شوی، عشق می شوی...

زن که باشی... همسر می شوی... خانم می شوی... آرایشگر می شوی... خیاط می شوی... آشپز می شوی...خدمتکار می شوی و دوباره خانم می شوی... مونس می شوی... سنگ صبور می شوی...آغوش می شوی...

زن که باشی... مادر می شوی... غمخوار می شوی... نگران میشوی...مهربان می شوی ...مونس می شوی...سنگ صبور می شوی... آغوش می شوی... تکیه گاه می شوی...

زن که باشی... مادر بزرگ می شوی... مهربان می شوی... قصه گو می شوی... پرستار بچه می شوی...

زن که باشی... یکروز چشم باز می کنی و می بینی همه چیز هستی... همه جا هستی... همه کار میکنی... همه را دوست داری ...حواست به همه هست اما...

وقتی پر غصه می شوی... وقتی پر از غم می شوی... وقتی پر از اشک می شوی... وقتی پر می شوی از
حرفهای نزده ... وقتی پر از فریاد می شوی... وقتی پر از نیاز می شوی...  وقتی زیر بار هزاران وظیفه کمر خم می کنی... وقتی خسته می شوی...وقتی می شکنی... وقتی بیمار می شوی... وقتی ....

آری! همان وقت متهم می شوی به دمدمی مزاج بودن... آبغوره گرفتن... عشوه گر بودن... احساساتی بودن... ضعیفه بودن... دوم بودن...ناقص العقل بودن و هزارچیز دیگر...

آن وقت است که می فهمی:" زن که باشی ... عجیب تنها می شوی، عجیب!"

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» زن که باشی... :: ۱۳٩٢/٤/٢۸
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٢/۳/۱٧

 

گاهی به اندازه ی تمام آدمهایی که نمی شناسی احساس تنهایی میکنی...

به اندازه ی تمام حرفهای نگفته ات...

به اندازه ی تمام غمهای نشنیده ات...

به اندازه ی تمام بغض های نشکسته ات...

به اندازه ی تمام اشکهای نریخته ات...

آه!

چه تنها می شوی گاهی!

گاهی دلت برای شانه ای تنگ می شود که بستر اشکهایت شود...

دستی که با شانه کردن گیسویت، آرامش را در این آبشار جاری سازد...

و کلامی که لالایی شبهای بی خوابی ات شود...

گاهی دلت تنگ می شود... خیلی تنگ!

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» دلتنگی :: ۱۳٩٢/۳/۱٧
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٢/٢/۳

 

 

قانون من دیگر آنچه
قلبم گواهی می دهد نیست

قانون من در هیاهوی
تو گم شده!!!

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» من و تو ؟؟؟ :: ۱۳٩٢/٢/۳
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۱/۱٢/۱٤

 

کاش میدانستی که تو را نه از روی بیکاری می خواهم... نه به خاطر تنهایی... نه به دلیل خواب بودن رویاها...

من تو را به خاطر "تو" بودن می خواهم...

من تو را به خاطر "من" شدن می خواهم...

تو تنها کسی هستی که به خاطر "تو" بودنش ، تمام زندگی ام است...

تو تنها کسی هستی که در کنارش می توان"من"بود... یک "منِ" بدون نقاب...

....

کاش می دانستی که این لحظه ها که خودم را از تمام دنیا می دُزدم فقط به خاطر با تو بودن... برای من خود زندگی است...

کاش می دانستی که روزگار و تمام بایدها و نباید های تلخش هم نمی توانند شیرینی لحظه ای با تو بودن را از من بگیرند...

کاش می دانستی... تا کمی بخشنده تر باشی و دنیا را به من ببخشی با یک نگاهت...

شاید کام نگاهت لحظه ای تلخ شود با دیدنم اما...

همان لحظه دنیا به نامم می شود!

کاش می دانستی به حرمت تمام اشکهای دنیا، شانه هایت سهم من می شود...

کاش می دانستی که این رهگذر ناشناس همیشگی خاطراتت، همان عاقله زن مشهور دیروز است که امروز حتی کودکان دیوانه می نامندش!

کاش می دانستی که از دنیا می گذرد به خاطرت این زن، اگر... اگر باز هم خودت باشی!

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» کاش می دانستی.... :: ۱۳٩۱/۱٢/۱٤
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۱/۱٢/۱

 

 

روزهای غریبی است!

انگار روزها هم مثل همان فنجان چای شده اند که در انتظار نوشیده شدن، سرد شد... شاید هم دلسرد!

مثل همان شاخه گل سرخ، که در انتظار تقدیم شدن، پژمرده شد... شاید هم مرده!

روزهای غریبی است!

در دنیای نامه ها هم، واژه های صف کشیده، آنقدر در انتظار خوانده شدن ماندند، که احساس بر دوششان مانده، گندید!

کاش ...

کاش کلمات زنجیر شده در "دوستت دارم"، پشیمان شوند و برگردند و هیچوقت به نزدیکی های هیچ گوشی نرسند!!!

در دنیای سنگی قلبها،زندگی پروانه ها، همان مرگ است!

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» این روزها... :: ۱۳٩۱/۱٢/۱
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۱/۱۱/٢۸

به یاد روزهایی که خاطره ای بود و تمنایی...

و مصلحت اندیشی که بیش از همه نگران بود!

×××

زمانی از راه خواهد رسید بدون تو برای من!

زمانی که وزن بودنت را بر دوش لحظه هایم حس نخواهم کرد!

زمانی که جای خالی قلبم بر سینه ام سنگینی خواهد کرد!

زمانی که از تمام بودنهای دنیا، نبودنت سهم من میشود... و بودنت سهم آنها که نبودند!

آنها که نبودنشان در کفه ترازوی ذهنت، سنگین تر از بودن من است!

چه تنها خواهم بود آن روز!

و چه غنی... که تمام غمهای دنیا سهم من خواهد بود!

و چه فقیر... که گوهر ارزنده ای را از دستانم خواهند ربود!

آه...

چه روزهایی در راه است...

و چه غم عظیمی آغوش گشوده برای در برگرفتن پیکر نحیف قلبم!!!

18/12/89

 

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» برای یک مصلحت اندیش... :: ۱۳٩۱/۱۱/٢۸
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۱/۱۱/٢٦

 

آدمهای زیادی از جاده ی زندگی ما میگذرند

حضور آنها گاهی خیلی کوتاه است

گاهی بلند

گاهی تلخ

گاهی شیرین

شاید هم

حضور آنها یک اتفاق است

یک اتفاق خوب یا بد!!!

زندگی ما پر است از این اتفاقات خوب و بد...

 

اما تو برای من یک اتفاق تکرار نشدنی هستی!!!

تو بهترین اتفاق زندگی منی!

مهربان ترینم تولدت مبارک!

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» تولد تو :: ۱۳٩۱/۱۱/٢٦
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۱/۱۱/۱

 

....

با باز شدن پلکهایت، خورشید طلوع می کند؛

سرانگشتانت پیام آور نسیم اند، در خرمن گیسوانم؛

و آنگاه که لب می گشایی، رودی از هزاران واژه عاشقانه جریان می یابد؛

و من شاد از بودنت، هوای عاشقی را نفس می کشم؛

در دشتهای سر سبز دقایق می دوم...

و در باران لطیف بوسه هایت، مست بودن می شوم؛

وقتی جام نگاهم پر می شود از این همه زیبایی،

لبریز می شوم از عشق...

و می اندیشم: چه دلپذیر خواهد بودسفری که همسفرش تو باشی!

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» برای همسفرم... :: ۱۳٩۱/۱۱/۱
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۱/۱۱/۱

 

آهسته می گویم...

آنقدر آهسته که حتی خودم هم صدایم را نشنوم از شرم!

نجوا کنان...

با بغض...

از پشت پرده ی زلال اشک...

آهسته می گویم...

در گوش رحمتت...

سر بر شانه ی مهربانی ات...

آهسته زمزمه می کنم :

"مرا ببخش ...

مرا ببخش بابت هر آنچه بودم و خواست تو نبود!"

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» خلوتی با تو... :: ۱۳٩۱/۱۱/۱
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۱/٩/۸

 

 

گریز من از تو... شاید گریزی عاشقانه است...

می گریزم از تو تا باور نکنم هنوز هم با دیدنت... فرو میریزد این دل!!!




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» گریز از تو :: ۱۳٩۱/٩/۸
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۱/٩/۳

 

باز هم برای تو...

 

روزها می گذرند... پاورچین پاورچین...

و من گاهی حتی عبورشان را حس نمی کنم...

آنقدر درگیر روزمرگی هستم که مرگ روزهایم غمی برایم ندارد...

ساعتها دائم زنگ می زنند... صبح می شود... می روم... ظهر می شود... می آیم...

می روم... می آیم...

گاهی حتی یادم می رود مدتهاست به دیدن خودم نرفته ام...

یادم می رود که روزهاست از خودم بی خبرم...

گاهی صبح ها لب آینه خودم را می بینم...

سلام و علیکی گذرا می کنم و می گذرم...

گاهی یادم می رود که در انبوه این همه کار تکراری...خودم را بارها از یاد برده ام...

خودم را بارها از یاد برده ام... مثل همان فنجان چای که در انتظار نوشیده شدن، سرد شد و به یادش نیاوردم...

فراموشی عادتم شده انگار...

کارهای فراموش شده...احساسات فراموش شده...روزهای فراموش شده...آدمهای فراموش شده...

گاهی حتی دلم... مهربانیهایم... دلسوزیهایم... دل نگرانی هایم... فراموشم می شود در انبوه خستگی هایم...

گاهی هفته ها می گذرد و یادم می رود که ندیده ام آنهایی را که دوستشان دارم...

وزن خستگی آنقدر بر دوش خوابم سنگینی می کند که گاهی یادش می رود برایم فنجانی رویا بیاورد...

لبهای خیالم خشکیده در حسرت جرعه ای رویا...

نمی دانم این دردی که مبتلایش شده ام کی آدم بودنم را از پا در می آورد... کی ؟!

شاید هم مدتهاست که آن آدم مرده و عروسک خیمه شب بازی شده در دست این زندگی...

هر چه هست... با وجود تمام نیست هایی که حسرتشان مانده وقتی با خود خلوت می کنم... چیزی هنوز هست که هستی اش انگار از من جداست...با مردن من نمرده... جان دارد هنوز... نفس می کشد...

آری!  هنوز هم زیر خاکستر روزمرگی ها، شعله ای آماده ی سر کشیدن است... شعله ای پنهان که هنوز گرما دارد... منتظر بزرگ شدن است انگار... در آرزوی زبانه کشیدن...

 .....

.....




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» من ... :: ۱۳٩۱/٩/۳
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۱/۸/٢٢

 

بارها تا سر آن کوچه آمدم...

زیر آن درخت چنار ایستادم...

به آن پنجره خیره شدم... ساعتها...

به امید آنکه تو لحظه ای لب آن پنجره بیایی و مرا ببینی...

به امید آنکه شاید یک بار دیگر "ما" باشیم!

.

.

.

نمیدانم شاید تو هم آن سوی پنجره منتظر دستی بودی که زنگ در را بفشارد و با لبخندی دعوتت کند به "ما"شدن!

.

.

 نمی دانم...

نمی دانم چرا هیچوقت نتوانستم جلو بیایم و زنگ آن در را بزنم....

شاید به همان دلیل که تو لب پنجره نیامدی...

اما...

اما دلیلش هر چه بود امروز تنهاییم... و در حسرت هزاران ای کاش!

ای کاش فقط یک بار دیگر... می توانستم به آن کوچه برگردم...

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» من... تو ...تنهایی :: ۱۳٩۱/۸/٢٢
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۱/۸/۱۸

 

 

هیچکس مثل تو نیست...

هیچکس مثل تو نیست وقتی اغوش می شوی و زمستانی ترین غمها در گرمای مهربانی ات ذوب می شوند...

وقتی بوسه می شوی و گونه هایم را مهمان می کنی به بارش شکوفه های بوسه,

وقتی واِژه می شوی و از دوست داشتن می گویی!

هیچکس مثل تو نیست...

وقتی که لبخند می شوی و چهره ات قابی می شود برای لبخند بهاری ات...

وقتی نگاه می شوی و هزاران واژه موج می شوند در دریای چشمانت...

هیچکس مثل تو نیست...

وقتی با تمام وجود دستی می شوی برای چیدن غصه های زلالی که از چشمانم می رویند...

هیچکس مثل تو نیست...

 هیچکس مثل تو نیست...

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» من.. تو...و فقط تو :: ۱۳٩۱/۸/۱۸
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۱/۸/٧

 

به من بگو...

به من بگو که تو هم دلت تنگ شده...

دلت تنگ شده برای آن لحظه ها...

برای لحظه هایی که فقط متعلق به ما بود...

برای آغوش سپید یک دشت...

برای چای داغ...

برای قدم زدن...

برای آوای جاری یک رود...

برای طعم گس میوه های وحشی...

برای ...

بگو تو هم دلت تنگ شده برای آن رویا...

بگو ...

 

بگو که تو هم دلت تنگ شده برای من!

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» من و تو و خاطره.. :: ۱۳٩۱/۸/٧
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۱/٧/٢۸

 

 

سکوت می کنم...

به احترام نگاهت که هزار حرف دارد!

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» من و تو و... :: ۱۳٩۱/٧/٢۸
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۱/٧/۱٠

 به یاد یک دوست...

 

دل که گرفتار میشود در آن لحظه نه به اسارت تن فکر می کند و نه به اسارت روح که به ناچار با دوست داشتن می آید!

دلت که گرفتار عشق می شود انگار خودخواسته، جسم و روحت را فقط در حبس این عشق میخواهی!

نمی شود که جسم باشد و روح نباشد اصلا خاصیت عشق اسارت است

اسارتی که به آزادی از همه چیز و همه کس میرسد

اسارتی که حتی گاهی به آزادگی میرسد.

 

عشق! واژه ی غریبی است. انگار همه می دانند چیست و به راستی هیچکس نمی داند که چیست!

عشق...

یادت می آید روزهای عاشقی را که...

 هنوز افکارت واژه نشده بودند، که از زبانش می شنیدی کلام نگفته ات را...

هنوز بغضی در گلو نشکسته بود که دستی آماده چیدن شکوفه های اشک بود...

هنوز غمی بر دل مستولی نشده هزار واژه نوازش می شد بر سر و روی این دل...

هر چه می اندیشی جز زیبایی نمی بینی بر پیکر رویایی این حس ! حسی عریان! به دور از هر زرق و برق و تعلق که شاید خیلی ها بشناسند و بپسندند!

نیازی نبود که دیگری شوی، هر چه بودی خواستنی بود! و این یعنی خود عشق! پذیرش محبوب آنگونه که هست!

اما...

اینکه چه شد، شاید مهم نباشد؛ ولی آنچه هست، مهم است!

وقتی دیگر دنیایی را سیل نمی برد، با نم نم اشکت!

وقتی دلی پاره پاره نمی شود، با تندر غمت!

وقتی پای دلی نمی لرزد، با لرزش صدایت!

آن روز باید بفهمی تاریخ مصرفت تمام شده!

باید پیش از آنکه بیشتر از این تلخی نخواستنش را نثارت کند، بروی تا حداقل او برایت خواستنی بماند!

باید بارها با خودت تکرار کنی این جمله را تا یادت بماند که:

"گاهی ماندن در رفتن است!"

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» ...برای یک دوست :: ۱۳٩۱/٧/۱٠
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۱/٦/۱٩

 

 

آلبوم را که ورق میزنم بی اختیار لبخند بر لبانم می نشیند...

توی عکسها، همه می خندند... حتی آنها که چشمهایشان را بسته اند، می خندند...

آلبوم را که نگاه می کنم، ذهنم پر می شود از تمام آن خاطرات خوب...

اما... دلم تنگ میشود برای آدمهای خندان توی آلبوم...

دلم تنگ می شود برای آنها که حالا دیگر چشمهایشان را بسته اند و دیگر هیچ وقت نمی خندند!

آلبوم را که ورق می زنم دلم تنگ میشود برای آنهایی که کلی خاطره ی خوب از آنها دارم... اما جای عکسشان در آلبومم خالی است!

 

آلبوم را که ورق می زنم دلم تنگ می شود برای کسی که عکسی با او ندارم!

آلبوم را که ورق می زنم....

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» آلبوم خاطره ها... :: ۱۳٩۱/٦/۱٩
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۱/٥/۱۸

 

 

کاش میدانست ... که دل بی صدا می شکند... بی صدا تر از یک بغض....




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» کاش... :: ۱۳٩۱/٥/۱۸
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۱/٤/٢۳

( برای او که مدتی نبود... و از این پس تا همیشه با من است!)

 

کلمه که می شود، جادو می کند...

 حس که می شود، ابر می شود و باران ناگزیر...

 نگاه که می شود، خورشید می شود ...

نسیم که می شود، بهار می شود و چیزی در من تازه می شود...

 مرده ای انگار جان می گیرد... رویش، حق آرزوهایم می شود و تمام دلم به جوانه می نشیند...

آری! به اعجازت ایمان دارم فرزند خدایان..

اما... دست از سر این دل بردار که مرده باشد، زنده تر خواهم بود انگار!

مانند ناله های عزیز از دست داده می ماند... تپش های این دل!

می گویند خاک سرد است... فراموش می شود هر که در آغوشش آرمید!

ماه هاست که ثانیه ثانیه، خاک می شود روی پیکر بی جان خاطرات...

سنگ شده سرنوشت، بر مزار این عشق!

پس چرا تمام نمی شود... پس چرا این آتش به خاکستر نمی نشیند... چرا این گدازه ها، سرد نمی شوند... چرا این دل از تب و تاب نمی افتد... چرا؟

شاید این دل، که چشمهایش به راه خشکیده، می داند که روزی خواهی آمد!

روزی که چندان دور نیست... از پیچ کوچه ای که چندان غریبه نیست...می آیی!

می آیی با دستانی پر از مهر... و جیبهایی خالی از غرور...

می آیی! خودت می آیی! تنها... بدون آن کوله بار پر از خودخواهی، که گامهایت را سنگین می کرد...

می آیی... تنها می آیی تا تنهایی ام را ببری!

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» فقط برای تو! :: ۱۳٩۱/٤/٢۳
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۱/٤/٢۳

 

برای مادربزرگ... که سالهاست حسرت آغوشش را آه میکشم

و برای عشق...

×××

از جنس ما بود... زنی مهربان... مادری دوست داشتنی... اما نه! به خاطر اینها نیست که هنوز هم سنگین ترین غم دلم، پرواز اوست!

زنان مهربان و مادران دوست داشتنی کم نیستند... پس چرا همه او را طور دیگری دوست دارند و هنوز بعد از گذشت سالها یادش،‌چشمها را بارانی می کند.

مادربزرگ حافظ می خواند... شعر زیاد می دانست و داستان فراوان!

شبهای کودکی ام انگار گره خورده به داستانهای مادر بزرگ... گره خورده به حافظ... گره خورده به شعر...

مادربزرگ عاشق بود و من عشق را با او شناختم...

و هنوز هم گاهی همان دخترکی می شوم با موهای ابریشمی و چشمانی شب رنگ و رویی گندمین... هنوز هم گاهی خواب می بینم قصه های مادربزرگ را... کودکی را... آغوش پر مهرش را...

پری کوچک و زیبای قصه های مادربزرگ، همیشه عروس پسرک فقیر می شد و شاهزاده سوار بر اسب سپید، همیشه دخترک زیبا و تنها را برمیگزید.

در قصه های مادربزرگ هر که عاشق بود تا همیشه شاد زندگی می کرد و عشق نقطه آغاز شادی و پایان تنهایی بود.

مادربزرگ وقتی از عشق می گفت چشمهایش می درخشید... تفإل که می زد به حافظ و شعر می خواند، غرق شور می شد!

مادربزرگ امروز نیست و من مانده ام و هزاران سوال!

مادربزرگ دروغ را دوست نداشت.. اما نمی دانم چرا داستانهای مادربزرگ این روزها به واقعیت نمی پیوندد. چرا عاشقهای قصه های مادربزرگ، توی دنیای ما گم شده اند؟! چرا هیچ پری مهربانی دست پسر فقیری را نمی گیرد... چرا شاهزاده ی قصه ها از راه نمی رسد... چرا دخترک تنها،‌هر روز تنهاتر می شود؟ چرا عشق، آغاز شادی نیست؟ چرا داستان عشق های امروزی با شادکامی و وصل خاتمه نمی پذیرد؟

ایراد از روزگار است یا عشقهایمان؟

با خودم فکر می کنم: قصه ها هم تاریخ مصرف دارند انگار!!!

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» برای آموزگار عشق... :: ۱۳٩۱/٤/٢۳
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۱/٤/٧

خسته تر از آنم که گمان میکنی...

شکسته تر از آنچه به نظر می رسم...

ابری تر از نگاه غمگینم...

بارانی تر از چشمانم نمناکم...

ایستاده ام... مرده ای با چشمان خشک شده به راه...

پای رفتن نیست... شوق پیمودن در من پژمرده...

از همه دلگیرم...

از همه خسته ام...

از محبتهای زورکی...

از خنده های الکی...

از دشمنی های پنهانی...

از همه چیز خسته ام!

در این دنیای بزرگ انگار به اندازه ی نشستن دلم هم جا نیست...

دل می سوزانی برای شان و می سوزانندت...

اشک هایشان را پاک می کنی و اشکت را جاری می کنند...

لبخند می نشانی به لبانشان و لبخندت را پر پر می کنند...

خدایا... اینجا کجاست؟

گاهی مایل ترم به نرفتن... و گاهی مشتاق به نماندن... و همیشه خسته از ایستادن!

نمی دانم... نمی دانم سرنوشت مسافری که شوق رسیدن به مقصد ندارد و شور بازگشتن به منزل، چه می تواند باشد؟!

اما می دانم این داستان من شده... داستانی که نه کسی مشتاق گفتنش است و نه گوشی مشتاق شنیدنش!

 

 

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» داستان من... :: ۱۳٩۱/٤/٧
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۱/۳/٢٢

 

وقتی حتی کلمات را هم به بازی میگیری....

 دلم میخواهد گلوی جمله هایت را بگیرم و آنقدر بفشارم که.... دیگر نتوانند دروغ بگویند!




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» تو :: ۱۳٩۱/۳/٢٢
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۱/۳/۱

 

این تو نیستی...

تو را می شناسم... سالهاست که می شناسم...

تو را در لحظه هایی می شناسم که هیچکس نشناخته است... تو را در اوج می شناسم...

خنده هایت... گریه هایت... غمهایت... شادی هایت... همه را می شناسم!

من نسیم نوازشهایت را... نوای دلنشین کلامت را ... نگاه پرمهرت را می شناسم!

من تو را آنچنان می شناسم که کسی تاکنون نشناخته و شاید نشناسد!

من از کوچه پس کوچه های غرورت گذشته ام آنگاه که پیکر عریان روحت را دیده ام...

من تو را بی تکلف شناخته ام!

من از سنگلاخهای مصلحت اندیشی ات گذشته ام آنگاه که در اوج بودنت را روشن تر از همیشه، در انبوه تاریکی دیده ام!

من تو را می شناسم... بهتر از هر کسی و شاید بهتر از خودت!

از اینرو می گویم این کسی که روبروی من ایستاده... این کسی که نگاهش یخ زده... کلامش بوی تلخی، بوی زهر میدهد... تو نیستی!

این کودکی که پای می کوبد بر آنچه می خواهد، تو نیستی... تو آدمها را به خودشان می بخشیدی!

این جنگجوی دشنه بسته تو نیستی که هر لحظه آماده است دشنه ی کلامش را به جانها بنشاند!

من تو را با بوی نوشدارو می شناسم... آنگاه که مرا هزاران بار از مرگ احساس رهانیدی!

باز هم نگاه میکنم... هزار بار پلک می زنم و چشم باز می کنم... اما نه! این "تو" را نمی شناسم...

یکبار دیگر نگاه کن... به آینه نگاه کن... تو بگو... کسی را که می بینی می شناسی؟




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» این تو نیستی... :: ۱۳٩۱/۳/۱
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۱/٢/۱٦

....

....

.....

عشق یعنی من به اندازه ی تمامِ نبودنِ تو، تنها هستم!




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» عشق یعنی... :: ۱۳٩۱/٢/۱٦
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۱/٢/۱٠

برای همه ی به ظاهر طلبکارها... مخصوصا دوست عزیزم!

××××××

وقتی دنیا از ما طلبکار است...

وقتی به عالم و آدم بدهکاریم...

وقتی توان بازپس دادن بدهی ها را نداریم...

ناگاه...

خود طلبکار می شویم...از عالم و آدم!

دنیا را پر از آدمهایی می بینیم که انگار تنها هدفشان نابودی ماست!

شاید این ژست طلبکارانه ظاهرا آراممان کند ...

اما وقتی با خودمان خلوت میکنیم...

خوب میدانیم که بدهکاریم... بدجوری بدهکاریم!

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» نوشته ای از نوعی دیگر :: ۱۳٩۱/٢/۱٠
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩۱/۱/۳۱

 

آنقدر برای آمدنت... بهانه می آوری

و برای نیامدنت دلیل...

که به نبودنت عادت می کنم!!!




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» من بی تو... :: ۱۳٩۱/۱/۳۱
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٠/۱٢/٢۸

برای دل خودم...

××××××

گاهی باید باور کرد که ایده آل ترین ها لزوما بهترین نیستند!

سرانگشت هنرمندی که زخمه اش بر تار، شور می آفریند...

قلمی که سحر می کند با جادوی کلماتش...

کسی که گویی ناگفته ها را می داند ونانوشته ها را می خواند...

امروز نگاهت میکند و خروار خروار فریادت را زیر نگاه بی تفاوت و سکوت سردش دفن می کند!

و تو امروز اگرچه شکسته ای... فروریخته ای...

خرد شده ای... که نبودنت خواستنی تر از بودنت شده اما...

شادمانی که کسی هست که...

 سرانگشتش هرگز به تن سازی نخورده، اما می داند آهنگ تو را...

نگاهش به پرواز در می آورد هزاران ترنم خفته را...

جادوی کلامش در کلمات رنگین و آهنگین نیست... در سادگی یک سلام و شیرینی یک لبخند است...

کسی که دنیایش را سیل میبرد اگر قطره ای اشک بریزی...

و هزاران گل می شکفد در نگاهش با بهار یک لبخندت!

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» من و سوالی از جنس تو :: ۱۳٩٠/۱٢/٢۸
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٠/۱٢/۱٩

 

 

برایت سرودم...

 

به یادم بخوان!!!




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» برای تو :: ۱۳٩٠/۱٢/۱٩
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٠/۱٢/۱۳

 

"برای همسرم"

 

12 اسفند، سالروز همسفر شدن من و توست...

روزی که پیمانی بستیم از جنس عشق!

در این یک سال... لحظاتی بود که من تلخ و نامهربان بودم...

و تو همچنان دوستم داشتی و "مهربانترینم" می خواندی!

لحظاتی بود که خوب نبودم...

و تو همواره "بهترینم" می دانستی!

امروز می خواهم به پاس یکسال بودنت، تو راسپاس گویم...

به پاس بودنت و به پاس خوب بودنت!




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» یکسال گذشت :: ۱۳٩٠/۱٢/۱۳
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٠/۱۱/٢٠

 

روزهاست که در انتظارم...

در انتظار آنکه قلم به رقص در آید در آغوش سپید کاغذ...

در انتظار واژه هایی که کوله بارشان پر است از احساس...

در انتظار شعری که ناگفته ها را ردیف میکند و از دلهایی که قافیه باخته اند می گوید...

در انتظار نوای نی مانده ام و هزاران بغض نشکفته...

در انتظار زخمه ای مانده ام بر ساز این دل...

مانده ام در انتظار...

می ترسم عمر به سر آید و این انتظار نه!




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» انتظار من :: ۱۳٩٠/۱۱/٢٠
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٠/۱۱/۱٥

 

 

فقط تو می دانی که چقدر پشیمانم

پشیمان از بی تو بودن

پشیمان از با غیر تو بودن

پشیمان از تمام لحظه هایی که بی تو گذشت و بی تو خواهد آمد

پشیمانم از تمام روزهایی که شب شد و تو را ندیدم

پشیمانم از تمام جملاتی که گفتم و نامت در آن نبود

پشیمانم از تمام افکاری که ردی از تو نداشت

پشیمانم! پشیمان!

و اکنون هر لحظه بارها سوالی را از خودم می پرسم...

لحظه ای به قلب مهربانت و بیکرانگی عشقت رجوع کن...

و اکنون پاسخ بگو...

می توانی مرا ببخشی؟!

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» من و بیکرانگی تو :: ۱۳٩٠/۱۱/۱٥
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٠/۱۱/۱۳

 

در هجمه ی عظیم تنهایی...

در زمستان ابدی دنیای این آدمها...

در زیر آوار اندوه و سختی ها...

دلم آرام است و مطمئن...

چرا که می دانم کسی هست که مرا می فهمد...

کسی که از پس تابلوی لبخندم... اندوه پنهانم را می جوید!

کسی که از پس صاعقه ی خشمم... باران عشقم را می بیند!

کسی که از پس سکوتم... حرفهایم را می شنود!

آری! کسی هست!

 

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» کسی هست! :: ۱۳٩٠/۱۱/۱۳
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٠/۱٠/٢٧

...

هوای دلی را کردن...

یا دلی را هوایی کردن...

"دل" می خواهد!!!




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» دل :: ۱۳٩٠/۱٠/٢٧
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٠/۱٠/۱٥

 

چه غریبی تو زن!

چه تنهایی!

دلم می گیرد وقتی نگاهم در نگاه بارانی ات گره می خورد...

عجیب غریبی تو در شهر این آدمها...

عجیب تنهایی تو در میان اینهمه به ظاهر دوست...

عجیب غمگینی تو پشت آن نقاب لبخند...

عجیب...

به تو که می اندیشم دلم می گیرد زن...

کجای این دنیا ایستاده ای ...

که می بینی و دیده نمی شوی...

می شنوی و شنیده نمی شوی...

مهر می ورزی و مهر نمی بینی...

در کدام کوره راه این روزگار، دست شادمانی از دستت رها شد... که این چنین غمگین ماندی؟

تو که آغوشت گهواره ی آرامش است... از چه رو سر بر زانوی غم داری؟

لیلی داستانهای شبانه ام، مجنونت به کدامین سو گریخته، که دیار جنون ماوایت شده؟

شیرین شورانگیز شعر من، همراهت ، خسرو کدامین ملک دل گردیده، که تلخ کامی روزیت شده؟

آه! تو را چه شده؟!

بغض هزاران ابر می شکند با دیدن نگاهت...

و روح هزاران گل می پژمرد با دیدن سیمایت...

بهارت کی به پایان رسید شکوفه ی شاداب درخت زندگی...

سایه ی خزان کی به دلت افتاد نوگل خندان عاشق...

خوب می دانم که در دلت غوغاست و بر لبت لبخند...

اما...

به گمانم وقت رفتنت رسیده...

وقت کوچیدن از دیار کسانی که زبانت را نمی دانند و نگاهت را نمی فهمند

وقت رفتن رسیده... درنگ جایز نیست...

نه با گامهای لرزان و نه افتان و خیزان...

که محکم بایست و استوار گام بردار...

نگران نگاه های پشت سرت نباش...

شاید هرگز متوجه رفتنت نشوند...

شاید هرگز گوشی برای صدایت و چشمی برای نگاهت، دلتنگ نشود...

شاید ...

و اگر روزی آغوش لحظه ای، هوای تنت را کرد...

اگر دستی دلتنگ گرمای دستان تو شد...

اگر قاب نگاهی تصویر سیمایت را آرزو کرد...

اگر گوشی هوس شنیدن آوای کلامت را کرد...

و اگر دلی هوای عشقت را  کرد...

تو را خواهد یافت...

حتی اگر در آن سوی زندگی باشی!




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» ... دیگر این زن را نمی شناسم! :: ۱۳٩٠/۱٠/۱٥
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٠/٩/٢۱

 

شاید باورت نشود اما بارها و بارها رویایش را دیده ام نه در خواب که حتی در بیداری!

ماه آخر پاییز بود  اما رنگ و بوی زمستان داشت.

دلهایی گرم و زیارت بر قله ای سرد...

خوب یادم هست که دلم پر ز شوق زیارت بود و همراهی با تو...

صدای رود هنوز در گوشم است... آن میوه های وحشی که تو مزه میکردی و من طعم عشق حس می کردم...

رد پاهایی که در کنار هم، بر دل سپید برف نقش می بستند...

چای که گرم بود از حرارت عشق و طعم زندگی می داد..

و تکه ای از دنیا که آنروز انگار فقط سهم من و تو بود!

و خدا چه مهربان برایمان سفره ای سپید گسترده بود بر دل زمینش...

و آسمانی اش کرده بود انگار ... تا آن زیارت بهانه ی پیوند همیشگی دلهایمان شود.

و...

دستهایی که در حسرت یکی شدن ماندند

و آدمهایی که تا همیشه  رویای هم شدند!

آه!

امروز تو کجایی؟

بر دوش ابر خیال یا در بهشت رویا؟

کجایی که دوزخ شده این لحظه ها بی تو برایم!

کاش آن پاییز که بهار عشق بود... فصل پایانی حیات میشد!!!

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» زمستانی برای من و تو... :: ۱۳٩٠/٩/٢۱
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٠/٩/٧

 

وقتی به پایان "من و تو" اندیشیدی

باورت نبود که پایان من و تو فقط پایان "ما" نیست

آغاز دنیایی است بی "ما"

و دنیا بدون "ما "

پر است از هزاران "من و تو" ی تنها!!!




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» دنیایی بی ما :: ۱۳٩٠/٩/٧
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٠/٩/٦

 

این روزها هوا خیلی سرد شده...

 

تن احساسم می لرزد...

 

قلبم دارد کرخت می شود...

 

 سرما حتی به قلمم هم رحم نکرده!

 

کلمات در گلویش منجمد شده اند!

 

هزاران بار فریادت می زند اما در سکوت!

 

عجب زمستانی است "بی وفایی"!!!!




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» من و یکبار دیگر تو... :: ۱۳٩٠/٩/٦
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٠/۸/٢٦

 

باز من بودم و رویا و تو...

باز من بودم و کوهی از کلمات که یخ زده بودند...

باز من بودم و خورشید نگاهت...

باز من بودم و کلماتی که از گرمای نگاهت ذوب می شدند و...

 دو رود که بر گونه هایم جاری میشد!!!




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» من و ... :: ۱۳٩٠/۸/٢٦
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٠/٧/۱۳

 

پیش از این هیچگاه دوست دار تنهایی نبودم...

اما نمی دانم چه شده که این روزها...

دلم می خواهد تنها باشم تا آغوش لحظه هایم پر شود از حضور تو!




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» من... تو ... تنهایی! :: ۱۳٩٠/٧/۱۳
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٠/٦/٢٦

 

چند روزی است که آسمان دلم ابریست...

چند روزی است که هوای نگاهم بارانی است...

چند روزی است که پاییزی شده لحظه هایم...

چند روزی است که ...

چند روزیست که غمگینی... تنهایی مونست شده...

و من...

چگونه دریای عشقم آرام گیرد وقتی هوای لحظه هایت توفانی است؟!

چگونه لبخند بر لبانم شکوفا شود وقتی درخت شادی ات را خزان زده؟!

چگونه به آینده بیاندیشم وقتی حال تو غم گرفته است؟!

چگونه؟!

تو برای من بزرگی... خیلی بزرگ!

باورم این است که بزرگترین سختی ها در مقابل عظمت نگاهت، کاه می شوند!

باورم این است که توفانها در مقابل آرامش روحت، فرو می نشینند!

باورم این است که تو می توانی... سخت است می دانم... اما تو می توانی!

بلند شو... به مشکلات لبخند بزن... تنهایی ات را پر کن از یاد او، که آرام دلهاست!

دستش را به سویت دراز کرده... آغوشش برای حجم عظیم تنهایی ات گشوده است...

دستش را بفشار... تنها اوست که می تواند جای خالی نداشته هایت را پر کند!

بلند شو... نگاه من به توست... من از تو فراوان آموخته ام... درس دیگری در انتظار من و توست!

 بار دیگر به من بیاموز استواری را...

امروز روز دیگریست... پر از غمهای دیروز و امیدهای فردا!

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» من و غمهای تو :: ۱۳٩٠/٦/٢٦
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٠/٦/۱٥

 

غمی بر دلت نشسته و من سنگینی اش را حس می کنم!

هوای دلت ابری شده و چشمان من بارانی است!

تو خواسته ای داری و من آرزویش می کنم...

به این امید که تو شاد شوی و من بخندم!

دوست داشتن شاید همین باشد ...




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» کلامی با تو :: ۱۳٩٠/٦/۱٥
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٠/٥/٢۳

 

 

به هر سو می نگرم گویی انگشتهایی مرا نشانه رفته اند و خطاکارم می خوانند...

به هم نشانم می دهند و خیانتکارم می دانند!

در قاموسشان نام من، هم معنی گناه است انگار... همزاد شیطانم شاید!

فرشته ای با بالهایی سوخته... رانده شده از بهشتی موهوم!

به کیفر گناهی که شاید تاوانش، زندگی اوست!

....

بر ویرانه های کاخ فروریخته غرورم می ایستم، خطاب به همه آنهایی که گناهکارم می دانند، فریاد می زنم:

"مگر نه اینکه دختر حوایِّم؟ مگر نه اینکه از نسل قابیلم؟... پس خطا و گناه با من زاده شده!

مگر مادرم بهشت را به بهای میوه ممنوعه ای نباخت؟

مگر دستان جدم قابیل را حسد، به گناه دیگر کشی نیآلود؟

من... فرزند خلف اجدادم... بهشت موعود زهدی پوشالین را، به بهای هبوطی آگاهانه فروختم!

من... بت خدایان دروغین تان را شکستم...

خدای من... مرا به آغوش عشق فرا خواند... به آغوش آتش!

هم او، مرا بشارت داد به گلستان ققنوس!

آی آدمها! به روی تعصبات سنگی تان، آغوش گشوده ام... سنگسارم کنید که "اناالحق!"




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» گناه من :: ۱۳٩٠/٥/٢۳
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٠/٥/۱٤

 

نمی دانم می داند یا نه... که حاضرم باقیمانده ی عمرم را به بهای آرامشش ببازم!

نمی دانم می داند یا نه... که هر چه باشم در مقابل عشق او فرو می ریزم!

نمی دانم می داند یا نه... که نجنگیده، پیروز میدان است!

برج و باروی عقل، توان حراست از این دل را ندارد...

 وقتی دل مایل به اسارت اوست، مقاومت بی معناست!

نمی دانم می داند یا نه... که تنها ستاره ی آسمان دلم است؟!

نمی دانم می داند یا نه... که همیشه با من می ماند!




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» برای او :: ۱۳٩٠/٥/۱٤
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٠/۳/٢٤

بارها عهد کردم...

 که نگاه کنم و نبینم تو را !

که گوش کنم و نشنوم تو را !

اما به هر چه نگاه می کنم تو را می بینم...

به هر چه گوش می دهم تو را می شنوم...

طعم لحظه ها در کامم شیرین می شود با حضورت...

و لطیف می شوند ثانیه ها آنگاه که لمسشان می کنم با یاد تو...

و از خاطراتم عطر عشق استشمام می شود آنگاه که به تو می اندیشم!

××××

چه باید کرد با تو؟

چه باید کرد با من؟

من شاید برای تو تمام شده ام

اما ...

چرا برای من تمام نمی شوی؟

آتش این عشق دوزخ لحظه های من است

می سوزاند لحظه های بودنم را بدون تو

و وعده ام می دهد به فردوس خاطراتِ با تو بودن!

و زندگی...

و زندگی بدون تو شاید محال باشد

زنده بودن را نمی گویم

من هنوز هم در هوایی نفس می کشم که عطرآگین است به قدوم یادت!

و مرگ...

گاهی می اندیشم به مرگی در سرزمین خاطره ها

مرگی با تو و با یاد تو!

کتاب زندگی ام برگ می خورد

به فصل پایانی نزدیکم

با من بمان پیش از آنکه تمام شوم!

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» و من تمام میشوم! :: ۱۳٩٠/۳/٢٤
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٠/۳/٦

همیشه در نگاه من

آنان که گناهکار بودند

مستحق آتش بودند

و

گناهشان نابخشودنی

و

عذابشان آتش!

....

اکنون چه کنم با من...

با منِ گناهکار چه کنم...

"گناهِ خواستنی" من؟!

به کدامین عذاب حواله کنم این دل را

که خیال توبه ندارد از "تو"؟!




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» عذاب من :: ۱۳٩٠/۳/٦
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٠/۳/٥

 

حرفها دارم برای گفتن...

اما قفل سکوت بر لب زده ام...

نکند نامحرمی بشنود...

و همین رویا را هم از من بگیرد...

رویای داشتن تو را !!!

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» رویای من... :: ۱۳٩٠/۳/٥
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٠/٢/۱۳

مدتهاست که بی خبرم از تو

خودت می خواهی بی خبر باشم

نشانی و حتی صدایی یا ردی نباشد

که تو را به خاطره ای هر چند دور از من برساند!

 

مدتهاست که نگرانم

نگران زخمی که انگار من به تو زده ام

نگران جسم خسته ات

نگران دل شاید شکسته ات!

 

من روزی هزار بار به تو می اندیشم

به نشانه هایت می نگرم

به نوشته هایت پناه می برم!

 

من هنوز در ذهنم

در تمام لحظه هایم

و در قلبم

تو را دارم!

 

هنوز هم احساسم سر بر دوش کلماتت

های های گریه ای عاشقانه سر می دهد!

هنوز هم نوای آن ساز

دسته گلی از اشک پشت پنجره چشمانم می گذارد!

 

گاهی آرزو می کنم که ای کاش برگردم...

به روزهای گذشته

به روزهایی که بودی... که بودم!

 

اما همین که در خیال، به آن روزها بر می گردم

باز هم به در بسته ی منطقت می رسم

به دیوارهای بلند مصلحت اندیشی هایت

باز هم پشت در می مانم

باز هم راهی نیست!

 

با چشمانی گریان

 از دامن رویاهای دورم، که حالا کابوسم شده، می گریزم

به آغوش واقعیتی پناه می برم

که مونسم شده!

 

و هنوز از خودم می پرسم

چه شد که هرگز نخواستی

دروازه ی این قلعه را

به روی من بگشایی؟!

 

 

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» من و باز هم تو! :: ۱۳٩٠/٢/۱۳
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٠/٢/۱

 

باید پذیرفت وقتی میلی به ماندن نداری...

ناگزیرم از پذیرفتن رفتنت!

وقتی دست دلت را گرفته ای و کشان کشان می بری اش از این دیار...

من چه می توانم بکنم جز نظاره و افسوس!

برو و آسوده باش؛

من همین جا می مانم,

در کوچه پس کوچه های خاطره!

اگر روزی روزگاری دلت هوای این روزها را کرد

تردید نکن... بیا!

من همینجا ایستاده ام... کنار این رود... کنار درختی که از میوه اش خوردی...

در سفیدی برف... با فنجانی چای... در انتظار تو...

به یاد اولین روزی که با هم بودن را آموختم!!!




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» من و تو... آینده! :: ۱۳٩٠/٢/۱
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٠/۱/٢٩

 

بهار بودم...

پر از طراوت و زندگی

گامهایم سبکتر از نسیم

دامن احساسم پر از هزاران شکوفه متبسم

هزاران هَزار غزلخوان همنوای دل عاشقم

و...

بهار بودم

اما...

اما تو از بهاری بودنم

فقط به دنبال بهانه ای بودی

برای بارانی کردن آسمانم!

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» من. تو..زندگی :: ۱۳٩٠/۱/٢٩
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٠/۱/۱٩

 

 

این روزها...

کوله بار هر ثانیه ای که گذشت را ...

جستجو کردم...

به شوق یافتن نشانی از تو...

افسوس که کوششی عبث بود!!

 

چگونه می توانم تصویرت را به قاب دیدگانم هدیه دهم

خورشید این عشق به چه کار آیدم

آنگاه که خود سایه ای می شوی و به شب می گریزی!!

 

هنوز منتظرم

با هر ضربه ای که به در می خورد

 به خودم نوید حضورت را می دهم

اما چه سود

که گویی این رفتنت بازگشتی نداشت!!!

 

آه!

شاید بتوانی از من بگریزی

در بیداری و رویا

اما من تصویری از آن نگاه آشنا را

قاب کرده ام

و بر تاقچه ی ذهنم گذاشته ام!!!

 

لای لای شبهای من موسیقی دلنواز صدایی است

که با نوای نی و تنبور

موسیقی شبهای تنهایی ام می شود!!!

 

پس بدان که ...

 با من هستی ... حتی اگر نخواهی؛

نخواهی رفت... حتی اگر رفته باشی؛

می مانی... حتی اگر نیایی!!!

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» ثانیه های بی تو 2 :: ۱۳٩٠/۱/۱٩
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳٩٠/۱/۱٦

 

دستان بی رحم روزگار، آجر ثانیه ها را یکی پس از دیگری روی هم می گذارد و دیواری می کشد به بلندای انتظارم!

انتظاری شاید عبث... برای آنکه بار دیگر نگاهم را به نگاهت گره بزنم...  از پل خیال بگذرم و به روزهایی برسم که تو تمام دنیایم بودی و آرزوی من این بود که بخشی هر چند کوچک از دنیایت باشم!

نمی دانم چه شد که دنیا را از من دریغ کردی اما...

اما تا ابد در حبس این انتظار می مانم...

و ملاقاتهای گاه و بیگاه خیالت امیدوارم می کند به رهایی از این هجران!

نمی دانم...

شاید روزی رسید که تصویرم در پشت مژگانت حبس شود تا همیشه!

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» ثانیه های بی تو!!! :: ۱۳٩٠/۱/۱٦
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳۸٩/۱۱/۳٠

 

و هنوز در حیرتم که چه شد در تو گم شدم؟!

این روزها قصد هجرت از تو را کرده ام

اما خودم را نمی یابم!

 

خوب نگاه کن...

ببین کجا جامانده کودک این دل

در تقاطع دو ابرویت

در پیچ زلفت

یا انحنای لبخندت؟!

 

به گمانم وقتی در مسیر عشقت پیچیدم

تابلو را ندیدم

که نوشته بود:

یک طرفه!

 

بازگشت از این عشق...

کوچ از تو...

به محال می ماند!

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» من و تو ؟؟؟؟ :: ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳۸٩/۱۱/۱۸

 

کاش می دانستی آنچه نمی گویی...

 

 روزی برای من حسرت و برای تو پشیمانی به یادگار خواهد گذاشت!

 

کاش می دانستی ...

 

تا ابد در حسرت نگفته هایت می مانم!

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» حسرت :: ۱۳۸٩/۱۱/۱۸
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳۸٩/۱۱/۱٤

 

در فکر رفتنم...

در فکر کوچیدن از این دیار...

می خواهم این "من" را همینجا بگذارم...

توی کوچه پس کوچه های این عشق؛

در بن بست با هم بودنمان!

می خواهم این "من" اینجا بماند کنار "تو"!

این گونه "تو" تنها نخواهی بود و "من" هم!

و آنکه "تو" را ترک می کند "من" نیست...

غریبه ایست که "بودنش" را در هزار توی این خاطره ها جا گذاشته است!

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» کوچ من :: ۱۳۸٩/۱۱/۱٤
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳۸٩/۱٠/٢۱

 

گناه است انگار خواستن تو... می دانم!

گناهی که چون آشکار شود، بر من بخشوده نخواهد شد هرگز!

در دادگاه ذهن های خفته، محکوم خواهم شد و به سنگ نکوهشها و نفرین ها، سنگسار!

گناه است خواستن تو... اما گناهی خواستنی است!

گناهی چون گناه مادرم حوا!

گناهی که ارزش رانده شدن از بهشت موهوم این آدمها را دارد!

 

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» گناه من :: ۱۳۸٩/۱٠/٢۱
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳۸٩/۱٠/٩

خاموش تر از سکوت، فریاد کن مرا!!!

صدایی پرطنین تر از سکوت...

فریادی خاموش تر از اشک...

نگاهی پر فروغ تر از خورشید...

جام لحظه هایم را پر می کند...

و من انگار خالی می شوم از خودم !

×

آدمی آشناتر از خودم روبرویم ایستاده...

بیشتر از خودش و کمتر از خودم می شناسمش!

حسی غریب تر از عشق و آشناتر از بغض، تسخیر می کند قلمرو این دل را!

باز جان می گیرد انگار حسی غریب!

×

بهتر از او نشناخته ام... نمی شناسم !

فرشته ی مهربانی است که خود را ابلیس می داند!

اما پرهیز می کرد این ابلیس از دوزخ عشق من!

و من...

و من اکنون می سوزم در شعله های حسرت...

حسرت از آتشی که او شاید برافروخت و من دامنش زدم!

×

نمی دانم... نمی دانم آیا باز جاده های سرنوشت، آنقدر مهربان خواهند بود که روزی ما را به هم برسانند یا نه؟!

اما خوب می دانم که در ناکجا آباد عمرم...

روزی دورتر از فردا...

زمانی آشناتر از دیروز...

به انتظارش می ایستم... شاید باز هم بر دو راهی دیگری از سرنوشت!

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» خاموش تر از سکوت، فریاد کن مرا!!! :: ۱۳۸٩/۱٠/٩
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳۸٩/٩/۱٢

 

در سایه ی یک "نگاه" گاهی می توان دمی آسود!

در جاری یک "صدا" گاهی می توان غرق "بودن" شد!

در حجم "بودن" عشق، گاهی می توان "هیچ" شد!

در اوج یک آسمان مهر، گاهی می توان از هزاران قله گذشت!

می توان در هجوم تمام هستها "نیست" شد و در برابر تمام نبودنها به یک "بودن" بالید!

در برابر هر آنچه هستی "هیچ" می شوم و با بودن تو چشم بر تمام "نبودنها" می بندم!

قله باشم به  گامهایت می بالم و آسمان باشم به بالهایت!

استواری قدمهایت و شکوه پروازت به قله ام "اوج" و به آسمانم "شکوه" می بخشد!

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» همسفر :: ۱۳۸٩/٩/۱٢
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳۸٩/٩/٥

 

حتی اگر تمام دارایی ات، همان صداقتی باشد که در چشمانت موج می زند...

با داشتن تو... من ثروتمندترین فرد زمینم!

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» همراه من :: ۱۳۸٩/٩/٥
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳۸٩/۸/٢۸

 

 

آغاز من و تو... پایان جاده ی تنهایی بود...

امید که...

جاری بماند و جوشان چشمه ی این عشق تا ابد...

تابان بماند و بی غروب خورشید این مهر تا همیشه...

بهاری باشد و بی خزان باغ این زندگی تا ابد...

...

آری! پایان جاده ی تنهایی آغازی دوباره است برای من و تو...

گام نهادن در این راه تازه مبارک همسفر!

 

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» طلوع عشق :: ۱۳۸٩/۸/٢۸
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
نویسنده: مهری روحی - ۱۳۸٩/۸/٢۱

 

چتر بی تفاوتی را می بندم...

مگر می شود از باران عشق تو چشم پوشید....

می خواهم زیر این باران قدم بزنم....با تو!

 




مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
» همراه :: ۱۳۸٩/۸/٢۱
دریافت همین آهنگ
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)