چرا نمی‌نویسی؟

پرسید چرا نمی‌نویسی...

چرا با واژه‌ها غریبه شده‌ای...

چرا کلمات منجمد شده‌اند در گلویت...

چرا نگاهت مانند چشمان مومیایی هزاران ساله رنگ مرگ گرفته...

چرا لبخند بر لبانت پژمرده...

چرا... چرا...چرا؟؟؟


نگاهش کردم

آرام گفتم

دیگر دلی نیست

هر چه باقی است، خاکستری است بازمانده از کاروانی که مدتهاست ردپاهای‌شان را باد شسته و صدای‌شان در دل دشت پَر پَر شده!


من مدتهاست نمی‌نویسم

مدتهاست از واژه‌ها واهمه دارم

از هرچه مرا به یاد احساسم بیاندازد گریزانم...

غزل سیاه‌چالی شده برایم و

عشق جادوی سیاه!!!

اگر بنویسم گم می‌شوم در هزارتوی لحظاتی که گویی هم پیاله‌ی شیطان بوده دلم

گم می‌شوم در تاریکی لحظاتی که از همه چیز و همه کس خالی بود به جز تو...


گم می‌شوم در باتلاق خاطراتی که مرا تا ژرفای سیاه ذهنم فرو می‌برد...


نه!


دیگر دست واژه‌ها را در دست هم نمی‌گذارم...

حرکات موزون این واژه‌ها رقص مرگ است انگار!


عشق حتی اگر دریا هم باشد،

 من غریقی هراسانم که تازه به ساحل رسیده آنقدر در تلاطم دریا دست و پا زده که در نگاهش دیگر شعفی به بی‌کرانگی لاجوردی دریا نیست هر چه هست ترس است و ترس!


عشق اگر خورشید هم باشد من گمشده‌ای در بیابانم تشنه و ناامید که دستان خورشید را نوازشگر نمی‌بینم...

هر شعاع نور تازیانه‌ای است بر چهره‌ام!


عشق هر چه که باشد آنقدر زخم از او خورده‌ام

که تا ابد از سایه‌اش هم گریزانم...


من در برهوت بی‌واژگی

در قحطی قافیه و خشکسالی ردیف

با همین بی‌وزنی خوش‌ترم!


من از آن دخترک سیاه چشم ابریشمین موی که گاهی در آینه از پشت سر نامم را نجوا می‌کند گریزانم!

از خنده‌هایش که مثل ناقوس در بالاترین بُرج ذهنم به صدا در می‌آید و هزاران حس خفته در گورستان دلم را بیدار می‌کند فراری‌ام!


‌از هر آنچه مرا به یاد وسوسه‌ی نخستین سیب و عطر گندم می‌اندازد

از هر آنچه رنگی از رانده شدن از بهشت آرامش دارد

از هر آنچه به اولین گناه می‌رساندم گریزانم

کاش می‌دانستی... کاش!!!

 

پ.ن. در این روزهای زیبای بهاری که امید را انتظار می‌کشم تورق دفتر قدیمی خاطراتم حس غریبی به من داد. حسی مانند دیدن یک آشنای قدیمی که نامش را از یاد بُرده‌ای!!!

/ 0 نظر / 29 بازدید