مرگ واژه ها

دیگر نمی‌توانم بنویسم انگار...

چه فرقی می‌کند دلیلش چه باشد؟

به هر حال یا گوشی برای شنیدن نیست یا میلی برای گفتن!

دلیلش هر چه که باشد مدتهاست دیگر قلم و کاغذ مَحرَم من نیستند...

اصلاً تمام کلمه‌ها انگار ... نمی‌دانم کِی... شاید یک وقتی که من خواب بوده‌ام از ذهنم کوچیده‌اند!

حالا که خوب فکر می‌کنم می‌بینم دیگر حرف‌ها حتی توی ذهن هم پژواک نمی‌شوند!

...

حرف‌هایم می‌روند لبِ پرتگاهِ چشمانم می‌ایستند و غلت می‌خورند پایین...

این هم یک نوع خودکشی است....اما یک خودکشی آرام و زلال!!!

به گمانم این قِسم مُردنِ کلمات، بهتر از نمایش پُررنگ و لعاب آنهاست که  بنشینند و منتظر باشند تا رقصِ قلمت بر کاغذ، آنها را به حرکات موزون وادارد تا مخاطب به شور و شعف درآید و در حالیکه محوِ پیچ و تاب دلبرانه‌ی صنایع و آرایه‌هاست و نگاهش در انحنایِ خوش‌نقشِ استعاره‌ها گیر کرده، تشویقی کند و بَه‌بَه و چَه‌چَه‌ای و بعد... بعد برود و تو بمانی و کلمات رقصنده‌ای که فقط زیبایی و دلبری‌شان دیده شده نه حسی که در نگاهشان پَرپَر می‌زده....

حالا که خوب فکر می‌کنم می‌بینم این‌که کلمات آرام به لبه‌یِ پرتگاهِ چشمانت بخزند و بعد آرام غلت بخورند پایین و زندگی‌شان یک جورِ غم انگیزِ زلالی خاتمه یابد بهتر است!

به گمانم دیگر باید فاتحه‌ای بخوانم برای شاعرانه‌هایم!!!

 

/ 0 نظر / 49 بازدید