دوباره آمدی...

دوباره آمدی بعد از مدتها...

به گمانم فراموشت کرده بودم یا شاید تظاهر می کردم به فراموشی!

به هر حال مدتها بود که رفته بودی؛ اول از دیده ام و شاید از دلم!

اما دوباره آمدی...

دوباره آمدی با آن کلام سحرآمیز ...

دوباره آمدی با کوله باری از عاشقانه ترین نواها...

دوباره آمدی و ...

در گورستان متروک دلم، سنگ فرسوده ی خاطرات قدیمی، ترک برداشت و جسد پوسیده ی عشقی کهن سر بر آورد از خاک...

و تو آمدی...

/ 0 نظر / 5 بازدید